تبليغاتX
برای کبوترای خونیه تفحص

برای کبوترای خونیه تفحص

پس از دوازده سال...

 

بنام خدا

..

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم.


     مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آمدیم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.

 * شهید على محمودوند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:46  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

خودشان كه بخواهند

 

بنام خدا

..

سال 74 بود كه با بچه ها در منطقه كار مى كرديم. بيل مكانيكى را مقدارى از جاده خارج كرديم تا به آن طرفتر برويم ولى دستگاه خاموش شد. هر كارى كرديم، راه نيفتاد. گفتم حتماً گازوئيل تمام كرده. رفتيم كه از مقر گازوئيل بياوريم، در حالى كه ما رفته بوديم راننده دستگاه را كار مى اندازد و مى گويد كه با بيل آن دو سه تا بزنم تا بچه ها بيايند و همان جا را كه دستگاه مانده بود، مى كند. در همان اولين بيل پيكر يك شهيد نمايان مى شود.

 *شهید على محمودوند (فرمانده گروه تفحص لشگر محمدرسول الله ص )

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:38  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهيدِ استوار

 

بنام خدا

..

همراه‌ بچه‌هاي‌ گروه‌ تفحص‌ لشكر عاشورا، در منطقه‌ فكه‌، همانجايي‌ كه‌روزي‌ در بهار سال‌ 62 عمليات‌ والفجر يك‌ انجام‌ شده‌ بود، خاكريزها و شيارهارا مي‌گشتيم‌ تا شهيدان‌ بر جاي‌ مانده‌ را بياييم‌، روي‌ يكي‌ از خاكريزها باصحنه‌ جالب‌ و باور نكردني‌ اي‌ روبه‌ رو شديم‌.
بسجي‌ اي‌ آرپي‌ جي‌ زن‌، روي‌ زانون‌ نشسته‌ بود تا تانك‌ رو به‌ رويش‌ را بزند،ولي‌ بلافاصله‌ پس‌ از شليك‌ موشك‌ گلرله‌ تك‌ تيراندازان‌ عراقي‌ پيشاني‌ اش‌را شكافته‌ و او كه‌ روبه‌ جلو افتاده‌ بود، در همان‌ حال‌ لوله‌ آرپي‌ جي‌ به‌ صورت‌عمود بر زمين‌ مانده‌ و بدان‌ او متكي‌ بر آرپي‌ جي‌، به‌ حالت‌ نيمه‌ سجده‌ روي‌خاكريز مانده‌ بود،
آرام‌ و آهسته‌، استخوانهايش‌ را جمع‌ كرديم‌ و اندام‌ مطهرش‌ را با خود آورديم‌.

* حاج رحیم صارمی(فرمانده گروه تفحص لشگر عاشورا)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:33  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

عباس كه رفت...

بنام خدا

..

سال 75 اربعين شهادت سالار شهيدان مصادف بود با چهلمين روز شهادت عباس صابرى.
عباس از اون بچه رزمنده هايى بود كه بعد از جنگ نتونست تو شهر بمونه، و از مال دنيا، فقط يه ديپلم رياضى داشت. خونوادش هرچى اصرار كردن توى تهران بمونه و بره دنبال زندگى، به خرجش نرفت. داداشش حسن، تو عمليات بيت المقدس 2 شهيد شده بود و عباس هم غير از رسيدن به داداش و رفيقاش، هيچ فكر و ذكر ديگه اى نداشت و الحق مصداق: دست از طلب ندارم تا كامن من برآيد
يا جان رسد به جانان يا جان زتن درآيد.

 همه اونايى كه عباس روديده بودن و باهاش آشنايى داشتن، به صداقت و مهربانى و لبخند او و زود عصبانى شدنش، عادت داشتن، حالات عرفانى و خوبى هاى عباس صابرى رو بايد از بچه هاى مسجد جامع خرمشهر كه چند ماهى با اونا برخورد داشته، شنيد. فقط اينو بگم كه عباس يه كارى با بچه هاى خرمشهر كرده بود كه وقتى شهيد شد، همشون بلافاصله و سراسيمه اومدن تهران واسه تشييع جنازه و ختم عباس. يكى شون به نام «عقيل» مى گفت:
- ما چون زمان جنگ كوچك بوديم و با شهدا ارتباط نداشتيم، فقط اوصاف اونا رو شنيده بوديم، بعد از جنگ، عباس اولين شهيدى بود كه ما باهاش زندگى كرديم و حالات معنوى شهدارو كاملا مشاهده كرديم.
بعدهم از نماز شب ها و مناجات هاى عباس صابرى گفت.
شهادت عباس روز هفتم محرم سال 75 بود و روز عاشورا پيكرش رو تو بهشت زهرا به خاك سپردن. اون چند روز آخر عباس رواز زبون «عباس قنبرى» براتون مى گم:
- تو فكه با بچه هاى تفحص لشكر 27 بوديم. به اهواز زنگ زدم كه حال بچه هاى كميته جستجوى مفقودين رو جويا بشم كه عباس صابرى به من گفت: «مى خوام از اينجا تسويه حساب كنم و بيام پيش شما» خلاصه كار عباس درست شد و اومد فكه پيش ما.
روزها با برو بچه ها و عباس، براى پيدا كردن پيكر شهدا، جلو مى رفتيم. عباس هم كه تخصصش تخريب و به قول خوشد «از بين بردن فنرهاى (مين هاى) عراقى» بود، براى ما معبر باز مى كرد تا داخل ميدون هاى مين به دنبال شهدا بگرديم. دو روز قبل از ماه محرم، عباس گفت: «مى خوام واسه دهه اول محرم برم تهران». منم بهش گفتم: «همه عشق كربلا و شهدا اينجاست. خود امام زمان هم مياد اينجا و با اين بدن شهدا واسه امام حسين گريه مى كنه. تو هم نرو تهرون و اينجا بمون. با هم عزادارى مى كنيم».
از من اصرار و از اون انكار، كه عباس گفت: «ميرم، ولى سوم محرم بر مى گردم».
خلاصه يك روز قبل از محرم، عباس با «سيد تقى موسوى» اومدن تهران. عصر روز سوم محرم بود و دم در سوله نشسته بودم كه ديدم عباس با يكى از بچه ها اومد. تا رسيد، بهش گفتم: «عباس تو عجب حالى دارى ها، حال و هواى دهه اول محرم تهران رو ول كردى، اومدى اينجا؟ اينو بهت بگم كه شربت مربت خبرى نيست». منظورم شربت شهادت بود، ولى عباس فكر كرد شربت آبليمو را مى گم. گفت: «مهم نيست، سخت نگير...» سوار ماشين شدن و رفتن جلو.
دم دماى غروب بود كه برگشتن. گفتم: «كجا رفته بودين؟ گفت: «رفتيم مقتل محمود غلامى و سعيد شاهدى رو زيارت كنيم».
شب جمعه، روز چهارم محرم بود كه عباس به من گفت: «بلند شو بريم شهر» و رفتيم انديمشك. قرار بود يكى از دوستانش از تهران بياد دو كوهه كه ما هم رفتيم اونو بياريم. عصرى رفتيم حمومِ دو كوهه. عباس رفت دوش گرفت. من هم شروع كردم به شستن لباس هاى خودم و عباس. وقتى از حموم اومدم بيرون، ديدم عباس توى رختكن نشسته و داره زيارت عاشورا مى خونه. اون هميشه زيارت عاشورا رو با «صد لعن» و «صد سلام» مى خوند.
با هم رفتيم ساختمان معاونت نيرو، اطاق بچه هاى تفحص كه از اونجا بريم «سبزه قباى» دزفول براى زيارت و عزادارى. موقع رفتن، ديديم تلويزيون داره فكه رو نشون مى ده، كه كلى خوش به حالمون شد. بعد رفتيم سبزه قبا. يه سينه زنى حسابى كرديم. (برو بچه هايى كه زمان جنگ گذارشون به دزفول افتاده، حتماً يه سرى هم به زيارت سبزه قبا رفته اند. حرم محمد بن موسى الكاظم پسر امام كاظم، معروف به سبز قبا، يه حالِ معنوى عجيبى داره كه همه بچه رزمنده ها با اون آشنا هستن. خصوصاً اگه غروباى سرخ خوزستان رو توى حرم شاهد باشى.)
روز پنجم و ششم محرم دو كوهه بوديم. دور ساختموانو مى گشتيم و يكى يكى شهدا رو ياد مى كرديم. (چند روز قبل از محرم هوايى شديم و با عباس صابرثى، از انديمشك تا دو كوهه پياده اومدم بوديم). نوحه مى خونديم و روضه. يه كمى عباس مى خوند، يه كمى هم من. با هم زمزمه كرديم. روى پل دو كوهه بوديم كه عباس به من گفت: «عباس قنبرى،، يه خواب از «اكبر محمدى بخش» ديدم، مى خوام برات تعريف كنم».
عباس، اكبر محمدى بخش رو خليلى دوست داشت. خدا رحمتش كنه، اكبر سال 72 توى جاده قم تصادف كرد و با مصطفى قهارى و محمد قنبرى، روحشون پر كشيد پيش سيدالشهدا. گفتم: «خب بگو». گفت: «چند شب پيش خواب اكبر و ديدم، كلى با هم حرف زديم و من از شهدا و اون طرف از اكبر پرسيدم. آخرين سوالم از اكبر اين بود كه پرسيدم، اكبر شما دو كوهه ميايين؟ اكبر گفت: خدا بالاى سر اين دو كوهه، توى اسمون يه دو كوهه ساخته كه همه شهدا ميان اونجا».
صبح روز بعد، سوار ماشين شديم و با رفيق عباس، سه تايى رفتيم فكه. توى راه، من نوار روضه حضرت قاسم رو گذاشته بودم. و عباس حسابى گريه مى كرد. رسيديم به مقر تفحص توى فكه. توى مقر عباس شروع كرد به رفيقش وصيت كردن. گفتم: «اى بابا، عباس جون باز قاطى كردى، روز سوم محرم كه اومدى، بهت گفتم شربت مربيت خبرى نيست، پس وصيت نكن». و او خنديد و رفت.
هر سال محرم، توى مقاتل شهدا، جاهايى كه بچه هاى تفحص شهيد شده بودند، دسته عزادارى راه مى انداختيم و سينه مى زديم. صبح روز هفتم محرم، سيد مير طاهرى (مسئول گروه تفحص لشكر 27) به من گفت: «عباس قنبرى، بلند شو ماشين رو راه بينداز بريم شهر براى خريد گوسفند و برنج و وسايل شام شب و روز عاشورا».
روز هفتم محرم، تو زمان جنگ و بعد از جنگ، واسه من يه حساب خاصى داشت. هر سال يا من خودم مجروح شده بودم. يا رفيقام شهيد شده بودن. هميشه روز هفتم محرم يه حالت انتظارى داشتم منتظر بودم. منتظر يه حادثه.
با مير طاهرى كلنجار رفتم كه به شهر نروم ولى نشد. با عباس صابرى خداحافظى كردم. همش تو اين فكر بودم. اصلا متوجه رانندگى و زمان و مكان نبودم. حسابى اضطراب داشتم. ميرطاهرى يه دونه به شونم زد و گفت: «كجايى؟». تازه به خودم اومدم و ديدم 50 كيلومتر از راه رو اومديم. رفتيم انديمشك و دزفول وسايل رو خريديم و رفتيم دو كوهه. نماز مغرب و عشا رو تو اتاق تفحص خونديم. تو سجده آخر نماز عشا بودم كه حال عجيبى بهم دست داد. غم بزرگى افتاد توى دلم. زدم زير گريه. ميرطاهرى گفت: «بابا امروز، تو چته؟» هيچى نگفتم. چايى رو خورديم كه يهو در اتاق باز شد. تاجيك از در وارد شد و به سيد بهزاد گفت: «آقا سيد، يه ديقه بيا بيرون». تا اينو گفتت، هوررى دلم ريخت. تا سيد ميرطاهرى رفت بيرون، صداى «يا ابالفضل» بلند شد. سريع اومد تو و گفت: «عباس قنبرى بلند شو بريم»، «كجا؟»، «بيمارستان»، «چه خبره؟»، «صابرى رفته روى مين».
من و سيد ميرطاهرى سوار آمبولانس شديم. آمبولانسى كه تاجيك با اون اومده بود. وقتى نشستم پشت فرمون. يه نگاه به عقب انداختم. كف آمبولانس پر بود از خون و يه لگنه پوتين، خاكى و خونى هم افتاده بود. گفتم حتماً عباس يه پاش قطع شده. بيمارستان صحرايى مخبرى، كه توى فكه ساخته شده، اولين جايى يه كه مجروح ها رو ميارن و بعد از اونجا مى برن شهر. جلو در اورژانس به سرعت از ماشين پريدم پايين. يكى از سربازهاى تفحص كه امدادگر بود، با عباس مجروح شده بود. از اون پرسيدم: «عباس چى شده؟» جواب منو نداد و روشو برگردوند. به سيد ميرطاهرى گفتم: «سيد عباس رو بردن شهر» كه گفت: «قنبرى بيا و نور چراغ ماشينت رو بينداز توى كانتينر.
اصلا حواسم نبود چى به چيه. مى خواستم زودتر برم پيش عباس كه اگه كارى داره براش انجام بدم. يا اگه خون مى خواد، براش خون بدم. پيش خودم گفتم الان چه موقع يخ درآوردن اين موقع شب؟ نور ماشين رو انداختم روى در كانتينر. در رو كه باز كردن، ديدم توى كانتينر يه پيكر افتاده. از ماشين پياده شدم. با حيرت رفتم جلو. باور كردنى نبود. فكر كردم اشتباه مى كنم. ولى نه، خودش بود. نمى دونم تو چه حالى بودم. ولى هر طورى كه بود، صورت عباس رو كه بدجورى سوخته بود، با گلاب شستم. كفن بريديم و قرار شد كه با همون آمبولانس به طرف تهران حركت كنيم.
به سيد ميرطاهرى گفتم: «عباس صابرى عشقش دو كوهه بود، برا آخرين بار ببريمش دو كوهه و دور ساختمونا طوافش بديم...»، سيد گفت: «حرف ندارم، راضى ام».
پيكر عباس رو داخل آمبولانس گذاشتيم و برديمش دو كوهه. زمين صبحگاه و ساختموناى دو كوهه جور ديگه اى شده بودند. بازم تو دو كوهه عطر شهيد و شهادت پيچيده بود. همين طور كه عباس رو توى دو كوهه مى چرخونديم ياد چند روز پيش افتادم. نوحه هايى رو كه با هم مى خونديم، زمزمه كردم و اشك مى ريختيم.
شهدا به استقبال عباس اومده بودن. دو كوهه نور باران بود. شهدا توى دو كوه اسمون، همونى كه اكبر محمدى بخش به عبسا گفته بود، توى آسموناست، براى عباس پرگشوده بودن.

 عباس قنبري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 7:43  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

فكّه ديگر جاى من نيست!

بنام خدا

..

 يكى از روزها كه شهيد پيدا نكرده بوديم، به طرف «عباس صابرى» (سال 75 در تفحص در منطقه فكه شهيد شد.) هجوم برديم و بنا بررسمى كه داشتيم، دست و پايش را گرفتيم و روى زمين خوابانديم تا بچه ها با بيل مكانيكى خاك رويش بريزند. كلافه شده بوديم.

   شهيدى پيدا نمى شد. بيل مكانيكى را كار انداختيم. ناخن هاى بيل كه در زمين فرو رفت تا خاك بر روى عباس بريزد، متوجه استخوانى شديم كه سَرِ آن پيدا شد. سريع كار را نگه داشتيم. درست همانجايى كهمى خواستيم خاكهايش را روى عباس بريزيم تا به شهدا التماس كند كه خودشان را نشان بدهند، يك شهيد پيدا كرديم.
بچه ها در حالى كه از شادى مى خنديدند، به عباس صابرى گفتند:
- بيچاره شهيد تا ديد مى خواهيم تو رو كنارش خاك كنيم، گفت: فكه ديگه جاى من نيست بايد برم جايى ديگه براى خودم پيدا كنم و مجبور شد خودشه نشون بده...

 مجيد پازوكى

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

غلامى را كه ديدم...

بنام خدا

..

از سال 70 با شهيد غلامى آشنا شدم. جوانى بود جسور، پركار و مقاوم. آن زمان مسئول گروه تفحص لشكر 14 امام حسين(عليه السلام) بود. او را از اواخر سال 70 در گروه تفحص ديدم. آن زمان در خصوص كار در محور عملياتى والفجر 2، سئوالاتى داشت و مى گفت: «بچه ها دو ماه رفته اند و كار كرده اند ولى فقط ده شهيد بيشتر پيدا نكرده اند. احتمال دارد شهدا را جابجا كرده باشند».

   گفتم: «غير ممكن است كه پيكر شهدا جابجا شده باشد، چون آن منطقه كوهستانى است. خودم در آن عمليات بودم، بعد از عمليات، يك هفته بچه هاى لشكر تلاش مى كردند تا پيكر شهدا را از منطقه خارج كنند. تا حدودى هم موفق شدند، اما يكى از شب ها به علت هوشيار شدن دشمن و درگيرى، حدود ده نفر از بچه هاى تعاون لشكر در حين انتقال شهدا، در همان منطقه به شهادت رسيدند و پيكر خودشان هم همانجا ماند».
مكان دقيق بجا ماندن حود 200 شهيد لشكر امام حسين(عليه السلام) را براى وى روى كالك نقشه مشخص كردم و گفتم: «برادر غلامى، اگر مى خواهيد پيكر شهدا را بياوريد، اول بايد به خدا توكل كنيد و سپس پشتكار داشته باشيد».
به هر حال بعد از مدتى او را ديدم و پرسيدم كه در منطقه والفجر 2 چكار كردند، او گفت: «بعد از تلاش زياد موفق شديم بيش از يكصد شهيد را داخل محور پيدا كنيم».
بعد از سال 72 حضور شهيد غلامى در منطقه خيلى بيشتر بود. يكى از محورهايى كه آنها در آنجا حضورى فعال داشتند، محور شرهانى در شمال فكه بود. سال 73 در حين عمليات جستجوى پيكر مطهر شهداع بر اثر انفجار مين والمرى خودش و چند تن از نيروهايش مجروح شدند. البته جراحاتش زياد عمقى نبودند، او كوشش زيادى داشت تا شهداى لشكر 14 امام حسين(عليه السلام) را در مناطق عملياتى محرم و والفجر يك پيدا كند.
غلامى از جانبازان پر افتخار جنگ بود و با وجودى كه 55% جانبازى داشت و ريه اش بر اثر استنشاق گازهاى شيميايئى دشمن در عمليات، از كار افتاده بود، ولى با عشق به شهدا، و به بهترين نحو مأموريت تفحص را انجام مى داد.
اوائل سال 76 بود كه به علت درصد بالاى از كار افتادگى ريه، در بعضى مواقع دچار شوك مى شد و اگر به موقع وى را به بيمارستان نمى رساندند مشكل آفرين مى شد. به احتمال زياد به شهادت مى رسيد. چنانكه يك بار اين حادثه دو ماه قبل از شهادتش رخ داد كه با تلاش بچه هاى منطقه نجات پيدا كرد.

عليرضا غلامى

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:50  توسط گردان وبلاگی کمیل  |