تبليغاتX
برای کبوترای خونیه تفحص

برای کبوترای خونیه تفحص

یادداشت

 

یادداشتی بر شهادت شهید * ابراهیم احمدپور فعالی * که از خاک * فکه * بال در آسمان گشود

مقلدان خميني سرنوشتي جز شهادت ندارند .

·        * شهيد بهشتي

 

ترنم ترانه عشق در مقتل عروج را خنجري مي خواهد كه با جوهره خنجر آب داده شده و نغمه تغني وصل در بزم گاه خونين عشق را گلويي كه پژواك آن كران تا بي كران پيچيده و در افق منتشر شود .

 

هر يك از بچه ها مشغول كاري بودند . يكي ظرف مي شست ديگري چادر را جارو مي كرد و يكي شربت درست مي كرد . هر كسي به نوعي خود را آماده پذيرايي از مهمان مي كرد و انتظار قدوم مباركش را مي كشيد و بالاخره ساعت دوازده ظهر شد اما خبري از آشناهاي مهمان نشد . همگان دلنگران از اينكه نكند ... !

بچه ها نماز جماعت را بپا كرده و آماده صرف نهار شدند و بعد از صرف نهار از فرط خستگي كار " تفحص " در گرماي آنروز جنوب در گوشه اي به خواب رفته بودند . در اين هنگام صداي آمبولانس به همه نگاهها پايان بخشيد و مسافران خسته شهر قدم بر جغرافياي مقدس " فكه " نهادند . عزيزاني كه هر كدام به نوعي در فكر اتصال به معبود بودند . بچه ها كه در مقر ها مستقر بودند به استقبالشان رفته و بعد از معانقه و روبوسي وارد چادر مسئول اكيپ شدند . آري " ابراهيم احمد پور " در مورخه 7/4/74 ساعت سه بعد از ظهر وارد منطقه شد و صفايي ديگر به بزم عاشورائيان بخشيد و به دور از همه قيل و قالها و تعلقات به هر نحوي كه بود خود را به بزمگاه عشق رسانده بود . در آرزوي تكاني براي اتصال به خدا بايد گفت آنچه را كه گفتني است و بايد سرمايه اي كلان خرج كرد تا خالص و پاك گرديد . خلوصي كه نه براي غير است لكن آن اخلاصي كه تو را از خود رها مي سازد و دل را به جاي ديگر مي سپارد و اگر غير اين باشد خطاست و خطا همان مقدمه لغزش و انحراف و توقف در منزلگاه گناه است .

**

صبح روز دوشنبه 12/4/74 آماده رفتن به محل"  تفحص " شديم . بعد از فراهم كردن مقدمات كار به همراه ساير برادران سوار خودرو شديم . خستگي ناشي از نگهباني ديشب در وجودش احساس مي شد و چشمان سرخ شده اش حكايتي مظلومانه و معصومانه داشت از اطاعتش . آري ابراهيم طالب بود و مي دانست اگر طالب باشي واصلي . او خواب را بر خود حرام كرده بود به اميد اينكه سر بر آستان قرب پروردگار بنهد و الحق كه يافت آنچه را كه دنبالش بود . ابراهيم هر شب مشغول خواندن نماز شب بود همانگونه كه پدرش مي گفت : ابراهيم وقتي كودك بود شب زنده داري و به جا آوردن نماز شب را شروع كرده بود و راز و نياز هاي شبانه اش هم در منزل هم در دبيرستان سپاه و هم در صحراي " فكه " بر همه آشكار شده بود .

ساعت 8 صبح بود كه به موعد و محل " تفحص " رسيديم . بچه ها وسايل كار را كه شامل چند تا بيل و كلنگ بود برداشته و آماده كار در دور بيل و بر بيل مكانيكي شدند . ابراهيم هم بكاري كه سپرده شده بود مشغول گشت و چشمان خسته و تماشايي اش دنبال نوري مي گشت كه زير خاك مسكن گزيده بود و ما غافل از همه چيز مشغول كار بوديم . گرماي سوزان " فكه " تاب از كف مي ربود و آدم را ناخودآگاه دنبال كلمن آب مي برد ولي ابراهيم لب به آب نمي زد . گويي پيش خود مي گفت مگر عاشق حسين ع آب مي خورد عاشق حسين ع بايد كه لب تشنه بماند تا واصل شود .

دقيقه ها و ثانيه ها به سرعت سپري مي شود و دل بي تاب تر از هميشه ... ابراهيم حر كت مي كند . مي رود كه آنچه را سالياني زير خاك مدفون بود در آغوش گيرد و خود را رها سازد از هر چه تعلق است و تو و من مشغول كار ديگري در فكر اينكه هوا گرم است و بايد دستگاه مكانيكي بايد خاموش باشد تا صدمه اي به آن وارد نشود و كار مي رفت كه تمام شود . با آخرين بيلي كه به زمين زده مي شود بقايايي از پيكر شهيد مفقود از كانال بيرون آورده مي شود و بچه ها جهت بازرسي آن پيكر مطهر گردهم مي آيند . ناگهان صداي انفجار همه را به گودالي مي خواند ! صدايي كه قلب را از تپش باز مي دارد . تمام نگاهها به محل انفجار دوخته شده مي شود . اي واي اين ابراهيم است كه به خون مي غلطد ! خود را بعه بالينش مي راني غرق در خونش مي بيني و او ...

پيكر خونين اش را به كمك برادران بر مي داري و راهي آمبولانس مي كني . چه خوش مي سرود نغمه ي يا حسين ع را و چه ترنم مليحي كه همه را به سكوت وا مي داشت . سكوتي كه با دل نگراني همراه بود . نكند كه ابراهيم ... !

وقتي كه قرار شد به بيمارستان شهيد كلانتري انديمشك رسانده شود آنروز آمبولانس اكيپ تفحص لشكر را تازه شسته بوديم . مسافر اول آن ابراهيم شد . در بين راه ابراهيم مي گفت : حاجي به جعفر بگو به من آب خنك بدهد . چندين بار تكرار نمود ولي در جواب گفتند : ابراهيم ! تحمل كن ! او با لب تشنه در چند كيلومتري انديمشك به شرف شهادت رسيد .

يادش گرامي باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 2:44  توسط گردان وبلاگی کمیل  |