تبليغاتX
برای کبوترای خونیه تفحص

برای کبوترای خونیه تفحص

سخن خادم وبلاگ

 

بسم رب حضرت زهرا (س)

*****

السلام علیک یا زینب کبری (س)

 

من که احساس نیازی می کنم

با شهیدان عشق بازی می کنم

آرزوی یک ترخص می کنم

کی شهیدان را تفحص می کنم

*****

وبلاگ تفحص تقدیم به مقتدای جستجوگران نورحضرت زینب کبری (س)

 و به همه ی کبوترای خونیه تفحص

*****

از همه ی شما برادران و خواهرانی که از این وبلاگ و

همه ی وبلاگهای گردان فرهنگی وبلاگی کمیل

دیدن نموده و انتقاد و نظرات سازنده ای ارائه می نمایید  کمال تشکر را دارم

نظرات گرانبهای شما ما را استوارتر به پیش می راند

ضمنا از برادرانی که خاطراتی از این شهدای گرانقدر دارند

خواهشمندم در صورت امکان به

پست الکترنیکی:  kompak5000@yahoo.com 

 ارسال نمایند تا از مطالب ارسالی استفاده شود.

 

در آخر از همه ی کسانی که ترغیب و تشویق نمودند

و با نظرات سازنده شان راهنمای خوبی برایم بودند

     به خصوص * آقا سید * که خیلی مخلصشم ، متشکرم ...

 

یاد عشاق سمن سیما بخیر

یاد مرغان فلک پیما بخیر

*****

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا - کلب حضرت زهرا (س)  کمیل

تیر ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 14:45  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

برای شهید شهبازی

 

ازدواج خدایی

یادم هست سال آخر بود، از آنجا که با باطن پاک رضا آشنا بودم خانمی را از نزدیکانمان برایش نشان کرده بودیم و اصلاً فکرش را نمی کردم خودش قصد ازدواج داشته باشد اما از انجا که خدا به قول معروف در و تخته را با هم جوش می دهد. یک شب با برادر و خانواده اش جلوی در خانه ما آمدند و ما هم شدیم واسطه این ازدواج خدایی و با هم رفتیم خواستگاری.
شاید باورتان نشود ولی همان شب همه ی هماهنگی ها انجام شد. اما کمتر از دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که رضا به رفقایش پیوست.
بعدها همسرش می گفت: در همان ایام کوتاه یک بار به من گفت من مطمئناً شهید می شوم و ازدواجم هم وسیله ایست برای رسیدنم به این هدف.

راوی: برادر میرطاهری

......

وصيت نامه شهيد عليرضا شهبازی

 

بسم رب الزهرا (س)


اهل دل چون نامه انشاء می کنند
ابتدا با نام زهرا (س) می کنند

از آنجا که وظیفه هر مسلمانی است که پیش از مرگ خود وصیت نامه ای بنویسد این حقیر نیز انجام وظیفه می نمایم. خوب باید عرض کنم خدمت شما خانواده ی عزیزم که اولاً برای بنده ی سرا پا تقصیر حدود یک یا دو سال نماز و روزه ی قضا بگیرید و از شما پدر و مادرم می خواهم که مرا حلال کنید و از تمامی دوستانم می خواهم که ایشان هم این حقیر را حلال کنند و در آخر از تمامی شما عزیزان التماس دعا دارم.

والسلام 10/4/77
وصيت نامه شهيد علی رضا شهبازی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 14:13  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

تقدیم به شهید محمد زمانی

 

ولادت : ۱۳۵۷ . تهران                  

شهادت : ۲۶ آذرماه ۱۳۸۰ فکه

مزار شهید : گلزار شهدای بهشت زهرای تهران

 

روابط عمومی محمد آقا

از خصوصیات بارز محمد آقا روابط عمومی قوی و ارتباط صمیمانه اش با دیگران بود.
یادم هست یه روز مرا ترک موتورش سوار کرد و رفتیم پیش رئیس حفاظت اطلاعات سپاه. باورم نمی شد این قدر راحت بتواند با مسئولین ارتباط برقرار کند و حتی توانست بودجه قابل توجهی برای کار تفحص از مسئولین دریافت کند. از طرفی هم شاید باورتان نشود ولی آقا محمد متولد 1357 بود و کسانی که خیلی با او آشنا نبودند تصور می کردند سنش بیش تر از 30 سال باشد. در حالیکه 23 بهار بیشتر ندیده بود. او باز زرنگی کرد و به آرزوی دیرینه اش رسید و به آسمان پرگشود.

راوی: برادر میر طاهری

.....

از همه ی برادارنی که به نوعی با این شهید بزرگوار در ارتباط بوده اند

خواهشمندیم تا خاطراتی را به ما ارسال نمایند

تا از این بزرگوار بیش از این شرمنده نباشیم

 متاسفانه فقط همین خاطره دردست ماست .

منتظریم ...

یا زینب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 14:0  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

حسین هم کربلایی شد (شهید حسین صابری)

 

لباس عیدی

نزدیك ایام عید نوروز بود كه از طرف مدرسه مرا دعوت كرده، خواستند تا به وضعیت لباسهای حسین رسیدگی كنم همان روز پانصد تومان به مادرش دادم تا لباس تهیه كند. فردا صبح حسین همراه مادرش برای خرید بیرون رفتند ولی وقتی برگشتند خبری از لباسهای نو نبود، با تعجب جریان را پرسیدم . آن روزها ایام جنگ بود و در مساجد و محله‌ها صندوقهایی می‌گذاشتند تا مردم كمكهای نقدی و غیر نقدی خود را برای رزمندگان در آنها بریزند. حسین هم با عبور از كنار مسجد و شنیدن صدای بلند گو به مادرش گفته بود: «شلوار من چه عیبی داره؟ من همین را می‌پوشم شما هم پول لباس من را به صندوق بیاندازید» و همانجا منتظر مانده بود تا مادرش قبض رسید پول را دریافت كند و با هم به خانه برگردند. آن سال لباس عیدی حسین زیباتر از هر سال بود.

راوی:پدر شهید

.....

صرفه‌جویی

در اولین ماموریتش چهار ماه در پاوه ماند و در درگیری با اشرار از ناحیه سر مجروح شد هر چه اصرار كردیم تا جهت مداوا به بیمارستان سپاه برود قبول نمی‌كرد. آنقدر در استفاده از بیت المال دقت داشت كه می‌گفت: این كار برای سپاه خرج بر‌می‌دارد، درست نیست» و حدود سه هفته جهت پانسمان به دكتر مراجعه می‌كرد و زحمت راه و هزینه آن را متقبل می‌شد تا در هزینه‌ها صرفه‌جویی كرده و این مبالغ برای جبهه هزینه شود و پس از بهبودی از آنجا كه به برادرش حسن علاقه زیادی داشت دوباره عازم كردستان شد و یكماه همانجا ماند و هر بار كه حسن او را به ترمینال می‌آورد تا به تهران باز گردد، هنگام مراجعت به مقر، حسین را زودتر از خود در آنجا می‌دید. عشق حسین به حضور در جبهه‌ها همه را مات و مبهوت ساخته بود.

راوی:خانواده شهید

.....

حسین، حسینی شد

حسین در منطقه حلبچه شیمیایی شده بود اما هیچ كس از این موضوع خبر نداشت كم كم عوارض آن ظاهر شد موهای صورتش می‌ریخت ، نگران حالش بودیم و بیشتر از او مراقبت می‌كردیم. پس از جنگ عباس در گروه تفحص مشغول به كار شد و در سال 1375 به شهادت رسید. حسین كه داغ 2 برادر بر قلبش سنگینی می کرد و برای رفتن لحظه شماری می‌كرد بالاخره تصمیم گرفت تا در گروه تفحص از اجر بازگرداندن شهدا به خانواده هایشان فیض برد و كار عباس را ادامه دهد. ما مخالفت كردیم و گفتیم:«این كار خطر دارد» ولی او مصمم بود و با بیان این نكته كه در كارهای اداری تفحص مشغول می‌شود، عزم خود را جزم و حركت كرد. آخرین بار كه به منطقه می‌رفت هر لحظه ضربان قلبش تندتر می شد با ورود به منطقه عملیاتی «والفجر1» همه به دنبال معبری به آسمان چشم دوخته بودند که یك مین والمری استتار شده در زیر خاكها راهی از زمین به آسمان گشود و پاهای حسین قطع شدند, صدای « یاحسین» یكباردیگر زائر منطقه فكه را محرم راز خون دیگری كرد و حسین حسینی شد.

راوی:خانواده شهید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 13:4  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهید حسین صابری

 

اردیبهشت ماه سال 1347 كه شكوفه‌های بهاری در چهلمین شب شهادت دومین پسر حضرت فاطمه (س) خلعت ماتم بر تن كرده بودند، صدای گریه غنچه نوشكفته‌ای به نام «حسین» در فضای خانه پیچید، او دوران كودكی را در خانواده‌ای پر محبت همراه برادرانش با بازیهای كودكانه سپری كرد. صابری همیشه مودب و بسیار تیز هوش بود و به فراگیری علم علاقه زیادی داشت. اوبا اوج گیری مبارزات مردمی علیه رژیم ستمشاهی همپای دیگر اقشار مردم در تظاهرات و راهپیمائیها با عشق به امام خمینی حضور پیدا می‌كرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 14 سالگی به عضویت بسیج پایگاه مسجد امام حسین (ع) درآمد . شبها در سنگر مسجد به پاسداری مشغول بود و در این پایگاه الهی حضوری چشمگیر داشت تا جایی كه چند بار توسط منافقین مورد تهدید و تعقیب قرار گرفت ولی این امر نمی توانست مانعی در حركت او ایجاد كند. با شروع جنگ تحمیلی، مدت 3 ماه دوره آموزشی را در پادگان گذراند و راهی كردستان شد در اولین ماموریتش در پاوه هنگام مبارزه با اشرار از ناحیه سر مجروح شد و پس از بهبودی دوباره سودای سفر به دیار دوست نمود. حسین با شركت در عملیاتهای مختلف از جمله كربلای 5 و كربلای 8 در منطقه حلبچه به خیل جانبازان شیمیایی پیوست او در دوران دفاع مقدس به عنوان تیربارچی ، تك تیرانداز، تخریبچی و در قسمتهای مختلف توبخانه (توپ 106) و پدافند حضوری عاشقانه‌ای داشت. پس از جنگ و بعد از شهادت دومین برادرش عباس كه یكی از اعضاء گروه تفحص بود در كمیته جستجوی مفقودین جنوب به عنوان مدیریت داخلی قرارگاه مشغول به خدمت شد. هنوز یازده ماه بیشتر از فعالیتش نمی‌گذشت كه در تاریخ 28/3/76 دقیقا یكسال پس از عروج خونین برادرش هنگامی كه 7 روز به شب اربعین و سالگرد تولدش مانده بود، در ماه صفر، بار بر بست و بر اثر انفجار مین «والمری» در منطقه «فكه» اجر صابران را دریافت كرد و مزارش در قطعه «40 بهشت زهرا» دارالشفای آزادگان شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:57  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

فکه دیگه جای من نیست (شهید عباس صابری)

 

شفای عباس به دست حضرت عباس (ع)

اردیبهشت ماه سال 1342 عباس هنوز نوزادی چند ماهه بود كه به بیماری سختی مبتلا شد. پس از مراجعه به چند دكتر او را در بیمارستان بستری كردیم. حالش طوری بود كه اصلاً به هوش نبود ، تنها یك لحظه هنگامی كه پدرش بالای سرش بود چشمانش را باز كرده و دوباره از هوش رفت كه بسیار ناراحت شده، سروصدا كردم! آخر او با بچه های دیگرم فرق داشت . قبل از اینكه او را باردار شوم در عالم خواب دیده بودم كه آقایی گفت: این فرزند شما پسر است و نامش عباس است، یاد آوری این خاطرات، در آن لحظه مرا بی تاب می كرد ، همه دكترها مرا دلداری می دادند و می گفتند: این بچه خوب می شود و بزرگتر كه شد دكتر می شود. اما طولی نكشید كه عباس دچار خونریزی پوستی شد ، دلم شكست و بدون هیچ اعتمادی به دكترها به امامزاده سید نصرالدین بازار كه علمای بزرگی نیز در آنجا آرامیده اند رفتم، به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل شدم وقتی به منزل بازگشتم از بیمارستان تماس گرفتند تا پدرش برای عباس دارو ببرد. من هم هر لحظه منتظر خبر بودم وقتی آقا نصیر(پدر عباس) به خانه آمد با رویی گشاده گفت: عباس خوب شده ، می گویند دیشب شفا پیدا كرده است. دكتری هم از آمریكا آمده بود و پس از معاینه اذعان داشت كه او هیچ دردی ندارد و وضعیتش فرق كرده است. پنج ماه مراقب او بودم ولی دراین چند ماه حتی تب هم نكرد با اینكه دكتر خواسته بود تا 16 سالگی تحت نظر باشد و كوچكترین خراشی هم به بدنش وارد نشود ولی در 13 سالگی روانه جبهه شد او به كرامت آقا ابوالفضل العباس (ع) بهبودی كامل یافته بود.

راوی:مادر شهید

.....

دو خطر

كار تفحص را از محور «قلاویزان» ، «فكه»، «شلمچه» و «طلائیه» شروع كرده ، ادامه دادم در این مدت 2 خطر جدی مرا تهدید كرد: یك بار به همراه سرهنگ غلامی و برادران تفحص لشگر مستقر در فكه ، صبح قرار گذاشتیم تا برای ظهر عاشورا كه می خواستیم در مقتل شهداء مراسمی برگزار كنیم (منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی) بعد از زیارت عاشورا آنجا را كنترل كرده و سركشی كنیم. ساعت از 6 گذشت حركت كردیم. به مقتل شهید آوینی كه رسیدیم معبر حالتی پیچ مانند داشت و من خواستم از راه دیگری رفته زودتر برسم . به قول معروف پیچ پیچید، من نپیچیدم در 8 متری ما راننده دستگاه بیل مكانیكی كه از بچه های 77 خراسان بود در جایش روی زمین نشست و تكان هم نمی خورد پرسیدم: قضیه چیست؟! گفت: آرام پایت را از روی زمین بردار و اصلاً آن را نچرخان. وقتی پایم را برداشتم یك مین والمری كه كلاهك آن تكان نخورده و فقط شاخكهایش شكسته بود را دیدم ولی گویا لیاقت نداشتم و یكبار هم هنگامی كه در منطقه شلمچه برای بچه های تفحص لشكر ، محور و معبر باز می كردیم در پاسگاه مرزی شلمچه نزدیك كانالی كه هر 6 متر به 6 متر یك مین T.X.50 قرار داشت مأمور پاكسازی شدیم من به منطقه آشنایی كافی داشتم یك روز قرار شد نحوه پاكسازی و وضعیت محل بررسی شود زمانی كه بیست متر از نقطه شروع معبر دور شدم احساس كردم دومتر به هوا پرت شده به زمین افتادم. وقتی بلند شدم دیدم یكی از همان مینها كه به خاطر وزن تقریباً سه كیلویی اش بچه هابه آن مین بطری می گفتند آن طرف تر از من افتاده و بچه ها هم مرا نگاه می كنند گویا پایم به آن خورده و چاشنی اشتعالی آن عمل كرده، ولی چاشنی انفجاری عمل نكرده بود. این دومین خطری بود كه به خیر گذشت . سومی چه زمانی خواهد بود[خدا می داند].
راوی:خود شهید

.....

همه چیز دست اوست

حضور عباس در جنگ دلم را بی تاب می كرد. یكبار كه منزل آمد، خون بالا می آورد، با اصرار او را به بیمارستان امام حسین(ع) بردم. دكتر بعد از معاینه و شستشو گفت: او شیمیایی شده است، خانه شما در منطقه جنگی قرار داشته؟ ازآنجایی كه عباس نمی خواست كسی متوجه شود او در جبهه خدمت می كند به همین خاطر آهسته به دكتر گفتم: كه ایشان جبهه بوده است . دكتر كنار عباس آمد و گفت: شما جهت معالجه به بیمارستان سپاه برو بعد دوباره می توانی به جبهه بروی اما او قبول نكرد، و گفت: من بیمارستان برو ، نیستم اگر دارو و درمانی دارید، بدهید وگرنه ... چند روز بعد خوب شد و دوباره راهی جبهه گشت . اما هر لحظه منتظر خبری تأسف بار بودم، ناراحتی در چهره ام غوغا می كرد ولی عباس با آرامشی دست نیافتنی می‌خندید . یكبار كه لباسهایش را از جبهه آورد وقتی آن ها را می شستم ، دیدم پیراهنش سوراخ سوراخ و پایین شلوارش هم پاره شده ، در فكر و خیال این بودم كه خودش آسیبی ندیده باشد كه عباس آمد و گفت: مامان ببین! با اینكه پیراهن و شلوارم اینطور شده ولی [من سالمم] اگر خدا بخواهد چیزی نمی شود و همه چیز دست اوست.
راوی:مادر شهید

.....

برات شهادت

در عالم خواب دیدم كه یك عده از بسیجی های آشنا پشت در ورودی مسجد جامع نارمك تهران جمع شده التماس می كنند كه داخل مسجد شوند. ولی اجازه نمی دادند، من و چند نفر از بچه های تفحص وارد مسجد شده، پشت سر امام جماعت نماز خواندیم، سپس پشت سرم را نگاه كرده ، دیدم بقیه نیروهای تفحص هم هستند، پرسیدم: شما هم آمدید؟ گفتند: بله، بالاخره اجازه ورود دادند. آنجا برگه هایی را امضاء می كردند [وشاید] برای شهادت تأییدشان می كردند. یكبار هم خواب دیدم: سید سجاد به من گفت: عباس تو در فكه شهید می شوی . وقتی وارد محور فكه شدم، كتاب حماسه قلاویزان را دیدم با ناراحتی و برای متوجه شدن تعبیر خوابم به آن كتاب تفعلی زدم واین شعر آمد:
شهادت تو را خلعتی تازه داد
تو از سمت خورشید می آمدی

راوی:خود شهید

.....

استقبال شهادت

یك روز قبل از آخرین سفرش دست هایش را حنا گذاشت و گفت: حنای آخر است مقداری از آن را روی دست راست و مقداری روی دست چپش قرار داد و گفت : یكی برای حضرت علی اكبر(ع)، دیگری هم مال حضرت قاسم(ع)،‌ قرار بود آن سال محرم در تهران بماند و نوحه بخواند اما آن روز یكباره از خواب بلند شد، بعد از اقامه نماز ، ساكش را بست، گفت: دیشب خواب دیدم سیدی به من گفت: عباس بیا به فكه ، قرارمان آنجاست. و خداحافظی كرد و رفت دوستش برایمان اینطور تعریف كرد كه «در مقر در حال استراحت بودم كه عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار كرده گفت: بلند شو، بلند شو، امروز وقت خواب نیست بنشینید تا همدیگر را بیشتر ببینیم. نماز ظهر را خوانده ، ناهار را صرف كردیم عباس دوباره آمد و برای كار با بیل داوطلب خواست از آنجایی كه من كار با بیل مكانیكی را می دانستم داوطلب شدم اما او 2 تا بیل دستی برداشت و با آمبولانس نزدیك میدان مین منتهی به كانال پیاده شدیم او می دانست كه پیكر بسیاری از رزمنده ها آنجاست با ذكر بسم الله وارد شدیم، برای لحظاتی وارد معبر گشته بعد از عبور از محل شهادت شهیدان «شاهدی و غلامی» (1)عباس به من گفت : تو بنشین اینجا تا من وضعیت را بررسی كرده برگردم من هم اصراری برای رفتن نكردم بعد از 10 دقیقه ناگهان با صدای انفجار از جایم بلند شده او را صدا كردم، بچه ها با شنیدن صدای انفجار با آمبولانس به محل آمدند، عباس با دست و پایی قطع شده در حالت نیم خیز روی زمین افتاده بود دیگر تاب ایستادن نداشتم ولی باید صبر می كردیم نیروی تخریب چی برسد سپس بسم‌الله گویان وارد میدان شدیم او با صورتی سوخته و بدنی پر از تركش و مالامال از درد دندانهایش را بهم می فشرد و چون شقایقی سوخته هنوز زنده بود، سریع سرم وصل شد او را به پشت گرفته به سمت آمبولانس حركت كردیم. راه دور و جاده ای پر از چاله و دست انداز ما را یاری نمی كرد تا سریعتر به بیمارستان برویم وقتی به بیمارستان مجهزی رسیدیم عباس با اقتدا به مولایش ابوالفضل العباس(ع) روحش و جسمش آسمانی شد و فكه در هفتم محرم الحرام مصادف با 3/5/1375 دوباره عاشورای حسینی را به ماتم نشست و عباس به آرزوی دیرینه اش كه شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسید.
1-در زمستان سال 1374 شهید شدند

راوی:مادر شهید امیر جهروتی

.....

فکه دیگه جای من نیست

یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف «عباس صابری» هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، ذست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.

بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:

ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده...  .

راوی: مجید پازوكی

.....

وصیتنامه و دستنوشته ی شهید

وصیت نامه:
راضی نیستم آنان كه با امام (ره) رهبر و انقلاب اهلیت ندارند در مجلس تشییع و ختم ما حضور یابند راضی نیستم كسی كه نماز نمی خواند به مجالس ما بیاید.
دستنوشته:
آخر پس[چه وقت] این شمع، مار ا به جمع پروانه های سوخته خود راه خواهد داد، این موانع [چه زمانی] برداشته خواهند شد. این ندا[چه هنگام] در گوش من خوانده خواهد شد كه ای عباس! موقع وصال فرا رسیده. وای چه خوب ، چه زیباست كاش خود آقا این ندا را به من بدهد، چه خوب است به دست آقا امام زمان(عج) جرعه ای از چشمه زلال كوی حسینی بنوشم و حسینی بمیرم... دشمن خیال می كرد می توان سیر تاریخ را تغییر داد و از مكر شیطان و شر آن در امان بود. حاكمیت شیطان در محدوده ضعف و ترس انسانهاست و اگر می خواهی از علائق دنیوی خارج شوی نباید بترسی و این چنین بود شناسنامه مردان جبهه كه در آن دشتها جان خود را فدای حقیقت ازلی كردند... خداوندا! بهشت را دوست داریم و چون حسین(ع) و ائمه در آن ساكنند حاضریم جهنمی با شیم ولی عشق به راه حسین (ع) را از ما نگیر خدایا چه می شد حاجت مرا روز تاسوعا و عاشورا و یا بالاخره ایام دهه اول محرم برآورده می فرمودی، عشق من این است كه در محرم شهید شوم، ... خوش به حالتان شهداء، خوش به حالتان كه سرنوشتتان معلوم شد،‌ اما ما جا مانده از قافله شما هنوز در تلاش برای رسیدن به آن قافله هستیم و انشاءالله كه خداوند برگه عروج مرا امضاء خواهد كرد. ای شهدا! شما مرا به فكه دعوت كردید ولی اكنون ندایی نمی آید كه بگوید: عباس بیا، بیا، بیا،‌ با هم برویم بیا تا تو هم حسینی شوی. باور كنید روز و شب خوابیده و نشسته و ایستاده و در همه حال زیارت عاشورا را مي‌خوانم مبادا این روزها از دستمان برود و حسرت روزهای رفته در دلمان بماند، ای برادران! غروب بهشت زهرا(س) انسان پاك دل را به یاد خیلی چیزها می اندازد، حداقل هفته‌ای یكبار به این مكان مقدس بیائید . عجب صفایی دارد... كارهای خود را با یاد و نام خداوند و معصومین و شهدا شروع كنید. امید رهبر بعد از خدا به شما است سلام همه شما را به شهداء و امام می رسانم. ای پاهایم چه وقت ایستادن است، سبقت ، پیشه كنید كه دنیا با همه مظاهرش میدان مسابقه است ، مسابقه انسانیت و محبت. مبادا از هر بادی مانند خسی از جا كنده شوید. استوار باشید مثل كوه و صبور باشید كه خداوند به شما قوت خواهد داد. ای دستهایم توان بگیرید وقت ایستادن نیست.

.....

شعر شهید

امشب از دل من شكایت می كنم
عشق را با غم روایت می كنم
ساقیا ! ای من فدای دست تو
ده شرابی تا شوم سرمست تو
ساقیا! خواهم شراب ناب ناب
تا كند هر ذره ام را آفتاب
سالها می را نمودم جستجو
تا شدم یك لحظه [با] او روبرو
اندر آن ظلمت سرای پر پلید
ناگهان جام می ساقی رسید
شور عشقش در دلم شد منجلی
باده را دیدم بگفتم یا علی(ع)
سرکشیدم باده را من بر ملا
تا شوم عازم به دشت كربلا
خون زدست و پیكرم فواره كرد
عشق «هو» آخر مرا صد پاره كرد
«شاهدی» و آن «غلامی»(1)ناز من
شد انیسم با «حسن»(2) همراز من
«صابرم» غرق احسان توأم
ریزه خوار سفره نام توأم

1- از شهدای گروه تفحص كه قبل از عباس صابری در زمستان سال 1374 شهید شدند.
2- برادر شهید كه خود نیز شهید شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:55  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهید عباس صابری

 

در هشتمین روز از فصل پاییز غنچه بهاری دیگری در خانواده «صابری » به نام «عباس» شكفته شد هنوز چند ماهی از تولدش نگذشته بود كه در فصل بهار، خزان بیماری او را روانه بیمارستان كرد ولی با كرامت حضرت ابوالفضل (علیه السلام) شفا یافت. او از همان دوران كودكی و در سن 4 سالگی نفرتی عمیق نسبت به خاندان پهلوی داشت تا حدی كه بر روی عكس پسر شاه پا می كوبید و می گفت: این شاه نمی شود! او مبارزی كوچك بود كه در سنگر انقلاب رشد كرد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد مدرسه شد و همیشه با صوت داوودی اش بر سر صف هنگام صبح قرآن می خواند. عباس از سال 1363 در بسیج مسجد نارمك شروع به فعالیت كرد و در سن 13 سالگی قامت به لباس زیبای بسیج آراست و با تغییر سال تولدش در شناسنامه و ارایه رضایت نامه ای به امضای برادرش«حسن» عازم جبهه شد و در عملیات آبی – خاكی در منطقه فاو عراق شركت نمود. وی به مسائل اسلامی و انجام فرامین دینی اهمیت زیادی می داد و با روحیه و ایمانی عالی همه كارها را فقط برای رضای خدا انجام می داد و دوست نداشت كسی از كارهای او باخبر شود حتی زمانی كه بر اثر بمباران شیمیایی دشمن در شهر فاو مجروح شد به كسی اطلاع نداد. او با توجه به حضور در میدانهای نبرد توانست دیپلم ریاضی را با موفقیت دریافت كند . وی در طول مدت جنگ در عملیاتهای مختلف با عنوان بسیجی با سمت تخریبچی و بی سیم چی شركت داشت و بعد از جنگ نیز با حضور در عملیاتهای برون مرزی ، بحران خلیج فارس و عضویت در كمیته جستجوی مفقودین همیشه در جستجوی شهداء چون عاشقی دلسوخته در تمنای شهادت بارها روانه بیابانهای قلاویزان، فكه، طلائیه و شملچه شد تا محبت الهی را در دل خود به جایی برساند كه به وصال حضرت دوست دست یابد، او پیوسته دعا می كرد تا به برادر شهیدش«حسن» بپیوندد. عباس كه همیشه آرزو داشت در محرم شهید شود، سرانجام در روز هفتم محرم مصادف با 5/3/1375 برای پیدا كردن شهدا در كانالی معروف به «والمری» مشغول به كار شد و پس از لحظاتی، كربلا لبریز عطر یاس شد، نوبت جانبازی عباس بود و او همچون مولایش ابوالفضل العباس(علیه السلام) با دست و پاهای قطع شده و صورتی در داغ شقایق سوخته بر اثر انفجار مین در منطقه عملیاتی والفجر یك (فكه) به وصال حق رسیده و از چشمه شهادت جرعه ای نوشید. او در جستجوی پیكر شهدا بود كه در جوار آن ارواح طیبه مأوا گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 12:46  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

پروز از ارتفاع 112 (شهید غلامی)

 

سقاي شهيد

محمد اهل دعا و نيايش بود و روحش را با توسل به ائمه اطهار صفا مي‌داد. چنان در عبادت غرق مي‌شود كه گويي دنياي ديگري را سير مي‌كند. شوخ طبع و بذله‌گو بود اما اهل گزافه‌گويي نبود و بر اين باور بود كه بايد بيشتر بيانديشد، بشنود و كمتر سخن بگويد. كمتر عصباني مي‌شد و هميشه با صبر و حوصله مشكلات را حل مي‌كرد. اهل ريا و تظاهر نبود و در كارهايش رضايت حق تعالي را در نظر داشت. امر به معروف و نهي از منكر مي‌كرد و حاضر بود در اين راه جانش را فدا كند. زمانيكه اولين بار براي رفتن به جبهه ثبت نام كرده بود اعتراض كردم و مانع از رفتن او شدم. به او گفتم: «شما كم سن و ساليد نمي‌توانيد دفاع كنيد. صبر كنيد بزرگتر شويد.» در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود در جوابم گفت: «اگر نتوانم در جبهه بجنگم حداقل به ديگران آب مي‌رسانم. اگر هم باز ديدم دست و پاگير هستم مي‌روم و در جلوي دشمن قرار مي‌گيرم تا مانع از تجاوزشان بشوم.» پسرم دوست داشت سقا بشود و شهيد شود. اما تخريب‌چي شد و با خون خود اسلام را آبياري كرد.

راوی : مادر شهید

.....

رؤياي صادقه


هنوز يک سال از ازدواج محمود نگذشته بود که او صاحب فرزند دختری شد خيلی اصرار داشت که حتماً بايد اسم او را زينب بگذارد، می گفت:«من می خواهم فرزندم حضرت زينب(س) را الگوی خود قرار دهد و زينب وار باشد و اخلاق و تربیت حضرت زينب (س) را داشته باشد. با صحبت های او آدم منقلب می شد زبان بند می آمد ديگر برای همه واضح و روشن بود نام فرزندش زينب است. سال ها گذشت و زينب بزرگتر شد محمود هم با توجه به علاقه اش در گردان تخريب سخت مشغول خدمت بود. او هميشه افسوس می خورد که جنگ تمام شده و او شهيد نشده است. محمود شبی خوابی ديده بود که برايش بسيار خوشايند بود او که سال ها در انتظار چنين وعده ای به سر می برد گفت :«ديشب خواب ديدم که چند نفر از همرزمانم شهيد خواهند شد خوشحالی او وصف ناپذير بود زيرا خودش نيز در جمع آنان قرار داشت. گويا رؤيای صادقه اش ثبت شده است ولی به او گفته بودند الان وقت آمدنت نيست ولی به همين زودی ها خواهی آمد. او ديگر آمادگی برای وصالش را به همه اعلام کرده بود محمود می گفت:«دخترم زينب، قبل از اينکه به سن ده سالگی برسد یتیم خواهد شد». همه چيز مهيا شد و گفته ها و خواب های محمود به واقعيت پيوست و او به آرزوی ديرينه اش رسيد.

.....

دعاي من و زينب

بيست و چهارم فروردين ماه سال 1375 به همراه خانواده شهيد شاهدي و برخي از دوستان راهي زيارت محل شهادت محمود (فكه) شديم. از زينب سوال كردند: «بابايت كجاست؟» با زبان شيرين كودكانه‌اش در حالي كه دسته گلي از فكه در دست داشت،‌ پاسخ داد:« بابام رفته بهشت.» پرسيدند: «كي بر مي‌گردد؟» گفت: «وقتي امام زمان (عج) بيايد.» گفته شد: «براي اينكه امام زمان بيايد چه كار بايد بكنيم؟» زينب چهارساله خيلي ساده گفت: «بايد دعا كنيم.» زينب همانگونه كه پدرش دوست داشت رسالت زينبي خويش را بر گردن گرفت.

راوي:داوود‌آبادي

.....

پروز از ارتفاع 112


پس از خواندن دعا و نيايش به ارتفاع 112 فكه رفتند تا اجساد نوراني شهدا را پيدا كنند. كانال بزرگي در آنجا قرار داشت و تجهيزات زيادي در اطرافش بود. ميدان مين و علفهاي بلندي كه روي آن را پوشانده بودند كار را مشكل نموده بود. همراه سعيد و محمود تا انتهاي كانال رفتم و آنها را نسبت به ميدان مين توجيه كردم و براي نظارت بر كليه نيروهاي ديگر بازگشتم. باد سردي مي‌وزد و عرق را بر تن مي‌خشكاند چيزي به ساعت ده صبح باقي نمانده. چند دقيقه بعد ناگهان صداي انفجار مهيبي بلند شد. با عجله خود را به درون كانال رساندم. هر كدام به گوشه‌اي پرت شده بودند. سعيد اصلاً حرف نمي‌زد. يك پاي محمود قطع شده بود و پاي ديگرش متلاشي بود. نمي‌دانستم كجاي بدنش را ببينم. چفيه را دور پايش بستم. «من ديگر كارم تمام است سراغ سعيد برويد.» داخل آمبولانس غوغايي بود بچه‌ها بغض كرده بودند محمود كه آرام گرفت سعيد هم ساكت شد چشمانشان بسته ماند، آرام آرام اشك از ديدگان بچه‌ها جاري شد. بخاري سفيد و کمرنگ از خون سرخشان كه كف ماشين را پر كرده بود به اوج آسمان برخاست و آنها هر دو با هم پرواز كردند.
زانوهاي مادرش خم شد و گرد يتيمي بر چهره زينب نشست و محمود غلامي در آسمان زيباي شهادت جاودانه شد.

.....

دست‌نوشته

الجهاد باب من ابواب الجنه
همانا جهاد دري است از درهاي بهشت.
...چون اين جنگ تمام شد عده‌اي كه كم به جبهه رفته بودند ناراحت بودند كه چرا بيشتر در جبهه شركت نكردند، و عده‌اي كه اصلا نرفتند البته افرادي كه معتقد به خدا و ارزش جبهه هستند،‌ بسيار پشيمانند كه چرا خداوند به آنان اصلاً توفيق شركت در جبهه و اين سعادت عظيم را نداد و من تا زنده هستم خدا را از اين نعمت عظيم شكر مي‌كنم. كه اين توفيق را به من داد تا مدتي در راه خودش با دشمنان اسلام در جبهه حضور داشته باشم و با آنان مبارزه كنم و از اين ناراحت هستم كه چرا نتوانستم كاملاً تمام اين روزها را در اين دانشگاه الهيات و ايمان شركت كنم چون به قول امام (ره)، اين جنگ براي ملت ايران يك نعمت بود چرا كه ما توانستيم در اين جنك انقلاب خود را به تمام جهان صادر كنيم و پرده از روي اين جنايتكاران و جهانخواران برداريم و قدرت اسلام را به دنيا نشان بدهيم و همانطور كه پيامبر (ص) به اصحاب خود كه از جبهه برگشته بودند فرمودند:«جهاد اصغر تمام شد و حالا وقت جهاد اكبر است و اصحاب سوال كردند كه مگر جهادي هم بزرگتر از جنگ با دشمن است و پيامبر (ص) فرمودند:«بله، جهاد با نفس اماره و مبارزه با تمام گناهان. كه مبارزه با نفس اماره بسي مشكلتر از جهاد در جبهه است ما بايد طبق فرموده پيامبر اسلام و بعد از 8 سال دفاع مقدس در برابر دشمنان اسلام به مبارزه بانفس اماره و شيطان بپردازيم تا همانطور كه در جنگ توانستيم در مقابل دشمنان سربلند بيرون بياييم و دشمنان خارجي را در جنگ نابود كنيم و پيروز شويم با همان اعتقاد و ايمان مي‌تواينم بر دشمنن خارجي غلبه كنيم و مخالفان ضد انقلاب اسلامي را از اين كيان نااميد كنيم و به ساختن هرچه بيشتر ميهن اسلامي بپردازيم و در پايان با اعمال صالح هم براي اين دنيا مفيد باشيم و هم بتوانيم خدا را از خود راضي كنيم و آخرتي آباد و با سعادت داشته باشيم و به گفته رسول‌اكرم (ص) جامه عمل بپوشانيم كه فرمودند :«از جواني تا گور دانش بجوييد و همانطور كه در جنگ با اراده قوي با سختي‌ها مبارزه كرديم باز اراده كنيم كه در درس ‌خواندن هم بتوانيم موفق باشيم تا با رسيدن به درجات بالاي علمي بتوانيم به ايران و اسلام خدمت مخلصانه كنيم. انشا‌الله و السلام
مورخ 28/7/72 ساعت 9:30 شب

منبع:كتاب تفحص

راوي:مولف كتاب- حميد داودآبادي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:28  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهيد محمود غلامی

 

در سال 1346 در نجف آباد اصفهان محمود پا به عرصه هستي نهاد. دوران شيرين كودكي را در كانون پر مهر خانواده گذراند و از همان ابتدا با مسجد و مجالس مذهبي آشنا شد. روح و روانش را با تلاوت قرآن صيقل داد. خورشيد انقلاب درخشيد و محمود نوجواني‌اش را در سايه نظام جمهوري اسلامي آغاز كرد. سيزده ساله بود كه وارد بسيج شد و به فعاليتهاي فرهنگي پرداخت.
دو سال بعد در سال 1362 دفاع از اسلام و كيان ايران را سرلوحه زندگي خويش قرار داد، لباس سبز سپاه پوشيد و همراه برادرش عازم جبهه‌هاي حق عليه باطل شد. او تا پايان جنگ در جبهه و در عملياتهاي مختلف حضور داشت. در جريان عمليات والفجر 4 و كربلاي 5 مجروح شد. محمود طبق سنت حسنه نبوي در سال 1368 با بانويي مومنه ازدواج كرد كه ثمره اين زندگي مشترك يك فرزند به نام زينب مي‌باشد. پس از پايان جنگ در آذرماه سال 1369 به عنوان تخريبچي وارد گردان تفحص شد. مدتي بعد نشان لياقت دريافت كرد و مسئوليت «فرمانده تخريب» به وي داده شد. محمود از سنگر تحصيل غافل نشد و در سال 1374 موفق به اخذ مدرك ديپلم شد. اين عاشق وارسته بندهاي تعلق را از روحش گشود و در دوم ديماه سال 1374، ارتفاعات 112 شمال فكه را با خون خويش مزين نمود و روحش در عرش ميهمان ملائك گشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:22  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهادت شاهدى و غلامى

 

صبح روز دوم دى ماه سال 74 بود. بچه ها زيارت عاشورا خوانده و آماده شدند و رفتيم پاى كار. محلى كه مى خواستيم كار كنيم، اطراف ارتفاع 112 بود، كانالى بود كه سال هاى قبل هم آنجا كار شده بود. كسى نتوانسته بود داخل آن برود. تجهيزات زيادى اطراف كانال ريخته و نشان مى داد كه بايد شهيدان زيادى آنجا باشند. فقط اطراف كانال پانزده - شانزده شهيد پيدا كرده بوديم.

اطراف كانال پر است از ميدان مين و علف هاى بلند كه روى آنها را پوشانده اند. همراه سعيد شاهدى و محمود غلامى مى رفتيم تا انتهاى راه كار متهى به كانال. كار بايد از آنجا به بعد ادامه پيدا مى كرد. سعيد و محود را نسبت به ميدان مين توجيه كردم و به آنها گفتم كه اينجا مين والمرى و ضد خودرو دارد. برگشتم طرف بقيه نيروها براى نظارت بر كار آنها.

دقايقى نگذشته بود و ساعت حدود 30/9 صبح بود كه با صداى انفجار همه به آن طرف كشيده شديم.

به آنجا كه رسيديم، ديديم سعيد و محمود هر كدام به يك طرف پرت شده اند. سعيد اصلا حرف نمى زد. بدن محود به طورى داغان شده بود كه پاهايش متلاشى شده بودند. با على يزدانى كه بالاى سرش رفتيم، نمى دانستيم كجاى بدنش را ببنديم. از بس بدنش مورد اصابت تركش مين والمرى قرار گرفته بود. چفيه را دورى يكى از پاهايش بستيم. محمود چشمانش را بازور باز كرد، نگاهى انداخت به ما و با سعى زياد گفت: «من ديگه كارم تمومه... بريد سراغ سعيد.» رفتيم بالاى سر سعيد. تركش به سينه و بالاتنه اش خورده بود. گلويش سوراخ شده بود. دستش هم داغان شده بود. محمود كه حرف مى زد، يك «يا زهرا» گفت و تمام كرد ولى سيعد هيچ حرفى نزد.

آن روز صبح را به يادم آورديم كه سعيد گفت: «ماه رجب آمد و رفت و ما روزه نبوديم» خيلى تأسف مى خورد. سرانجام آن روز را روزه گرفت. همان روز با زبان روزه شهيد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:20  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شاهد نور (شهید شاهدی)

 

فكه يا مدينه

من و سعيد در همه لحظات با هم بوديم و قرار بود با هم براي تفحص به فكه برويم. وقتي رفتم سر كار و به من گفتند كه در قرعه‌كشي اسمم براي مكه درآمده است به سعيد گفتم كه قرار است به مكه بروم. از آنجا كه برگشتم حتماً به فكه مي‌آيم. سعيد با لبخند هميشگي پاسخ داد: تو برو مكه من هم مي‌روم فكه،‌ ببينيم كداميك از ما زودتر به خدا مي رسيم؟
تازه از حج بازگشته بودم و مشغول تعمير ساختمان بسيج بودم كه تلفن زنگ زد. آقاي بيگدلي از فكه بود. باور كردنش برايم مشكل بود. سعيد به خدا رسيده بود. اشك در چشمانم حلقه زد با خود گفتم: «ما در كجا و چه كاري با هم بوديم كه خدا او را انتخاب كرد و من را نكرد.» بي‌اختيار با خود زمزمه كردم:
اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد
معشوق همينجاست بيائيد بيائيد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده‌بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يكبار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است نشانه‌اش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته گل كو، اگر آن باغ بديديت؟
يك گوهر جان كو، اگر از بحر خداييد؟
با اينهمه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

راوي:عبدالله ضيغمي

.....

شلمچه تهران

ساعت دو نيمه‌شب بود كه صداي زنگ درب منزل مرا بيدار كرد. وقتي در را باز كردم سعيد را ديدم كه با موتور جلوي در ايستاده است و از من خواست كه همراه او بروم و تا زماني كه زنده است پيرامون آن شب با كسي صحبت نكنم. كم‌كم نزديك بهشت زهرا شديم او از راههاي مخفي مي‌رفت. چون هنگام نيمه شب به كسي اجازه نمي‌دادند وارد بهشت زهرا شود. بالاخره به مزار شهداي كربلاي5 رسيديم. 6 نفر از بچه‌هاي زمان جنگ هم مشغول مداحي و گريه بودند. سعيد حال و هواي ديگري داشت. با هر شهيدي نجوايي خاص داشت. آنجا شلمچه شده بود و هركسي شهيدي را واسطه اتصالش به عالم معنا قرار مي‌داد. زيارت عاشورا خواندند نورشهدا همه بچه‌ها را از خود بيخود كرده بود. همه آنها آنشب جواز شهادتشان را گرفتند گرچه من هنوز هم در حيرت و محروميت بر جاي مانده‌ام.

.....

بهانه‌اي براي رفتن

يك شب سعيد به من گفت:« مامان دعا كن شهيد بشوم من از خانواده شهدا خجالت مي‌كشم» به او گفتم: سعيد شايد صلاح باشد كه شما حضور داشته باشيد و خدمات بيشتري انجام دهيد. با نارضايتي سري تكان داد. فرداي آن روز به جبهه رفت و 4 روز بعد در عمليات مرصاد از ناحيه پا مجروح شد. دو روز بعد به خرم‌آباد رفتيم تا سعيد را در بيمارستان ملاقات كنيم. روحيه شادي داشت و شوخي مي كرد ولي با اين حال از اينكه مجبور بود در بيمارستان باشد ناراضي بود. يكي از افراد فاميل به شوخي گفت:«آقا سعيد وقتي از بيمارستان مرخص شديد بايد آستين ها را بالا بزنيم و يك فكري برايت بكنيم» ازبيماستان كه مرخص شد به خانه بازگشت و گفت: «مادر هنوز كه آستين‌هايت پائين است، پس من دوباره مي‌روم جبهه.»

راوي:مادر شهيد

.....

شاهد نور

نسيم سردي مي‌وزيد و جان و روح آدمي جلا پيدا مي‌كرد در گوشه چادر سعيد مثل هميشه اوركتش را روي شانه انداخته بود. با خود قرآن زمزمه مي كرد و در خلوت خويش با خدا راز و نياز مي‌كرد به طرف سعيد رفتم من را كه ديد سريع اشك‌هايش را پاك كرد. سعي داشت به من بقبولاند كه سرخي چشم‌هايش از بي‌خوابي شب قبل است. به من گفت: توي اين هوا تلاوت چند آيه خيلي حال مي‌‌دهد. برگشتم تا اتصالش را قطع نكنم. وسايل كارم را برداشتم و همراه بقيه پشت وانت نشستيم. به ارتفاع 112 فكه رسيديم. دوم دي‌ماه سال 1374 بود بايد وجب به وجب زمين را زير و و مي‌كرديم تا شهيداني كه غريبانه جا مانده‌اند بيابيم. اطراف كانال پر از ميدان مين و علف‌هاي هرز بلند بود. در راه براي سعيد و محمود تفألي به ديوان حافظ زدم پس از خواندن شعر با شوخي به آن دو گفتم: شما دو تا شهيد مي‌شويد. خنديدند به انتهاي كانال رسيديم. آنها را نسبت به منطقه توجيه كردم و برگشتم. دقايقي نگذشته بود كه صداي انفجار مهيبي من را به آنجا كشاند. هردو پرتاب شده بودند. تركش به سينه و بالاتنه سعيد اصابت كرده بود و گلويش سوراخ شده بود. چشمانش به يك سو خيره شده و با لب‌هاي روزه‌دار در افق دوردست ميهمان شاهدان نور گشته بود.

.....

يك فرزند براي دو شهيد

سلام بابا
هميشه كه به خانه مي‌آمدي من و صادق را درآغوش مي‌كشيدي و مي‌بوسيدي و با خنده‌هايمان شاد بودي. اما حالا چرا بلند نمي‌شوي؟
زماني كه مرا از مدرسه به خانه آوردند حدس زدم بايد اتفاقي افتاده باشد. دلم لرزيد و با خودم گفتم: نكند دوباره يتيم شده باشم. آن لحظه كه در كانون اباذر بدن سوراخت را غسل مي‌دادند غم بزرگي در دلم ريخت. هرچه به آنها اصرار كردم اجازه ندادند ببينمت. به آنها گفتم بابا سعيدم مرا از پسر خودش هم بيشتر دوست دارد. بايد به اندازه تمام سال‌هاي يتيمي چهره‌اش را ببينم. يك بار ديگر دستش را بلند كنم و بر سرخود بكشم. دستان پر مهري كه خيلي چيزها را به من ياد داد. پدرم را به خاطر ندارم ولي هيچگاه بابا سعيد را فراموش نمي‌كنم. خصوصاً زمانيكه با هم نماز مي‌خوانديم. مي‌دانم از چند روز ديگر بهانه‌گيري‌هاي محمد صادق شروع مي شود. به عكس بابا خيره مي ‌شود و با شيرين زباني بابا بابا مي‌گويد. سرانجام او نيز بزرگ خواهد شد و خواهد فهميد كه پدرش براي چه و به كجا رفته است.
«وقتي صداي دلنشين سعيد در فضاي سبز آوارگيمان مي‌پيچد وجود حقيقي ما پرده از حجاب غفلت‌ها، خستگي‌ها و دل‌مردگي‌ها برمي دارد. درمي‌يابيم كه آواره كوي حسين(ع) هستيم.»(1)
1- سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني

راوي:فرزند شهيد

.....

دستنوشته شهيد

سلام بر تو اي شلمچه، اي مشهد شهيدان
...شلمچه ما به ديار تو آمديم. همان جايي كه ملائك خاكش را تا عرش برده‌اند و معصومين برآن نظر دارند. تو سرزمين عشق و ايماني ...
اما شلمچه! ما اين بار محزونتر از گذشته آمده‌ايم. غمگين و دل‌خسته در سالگرد پير مي‌فروش آمده ايم. آمده‌ايم تا ياد بچه‌هايي را كه مردانه بر روي خاكريزهايت جنگيدند و گمنام شهد شيرين شهادت را نوشيدند زنده نگه داريم.

.....

فضاي جبهه

سعيد بعد از ازدواج تصميم گرفت يكسري كارهاي اقتصادي انجام دهد. معدني در دسترنج داشتيم و به نوبت براي كار به آنجا مي‌رفتيم. او قبل ازاينكه به كارآنجا و درآمدش فكركند به هدف والاي خود كه عبادت بود مي انديشيد. به جاي اينكه بگويد اينجا عجب سنگي دارد مي‌گفت: آدم اينجا مي‌‌آيد ياد كوههاي غرب و غربت جبهه جنوب مي‌افتد. سعيد خلق و خوي زمان جنگ را حفظ كرده بود و به بقيه هم انتقال مي‌داد. نماز جماعت به راه انداخت و به همه مي‌گفت: اينجا جبهه است سعي كنيد اينجا هم به خاطر خدا كار كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:18  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهید سعید شاهدی

 

در اسفند ماه سال 1347 نوزادي به نام سعيد كانون پر مهر خانواده را گرما بخشيد. خردسال بود كه به بيماري سختي دچارشد. مادر كه بي‌تاب شده بود به غنچه نشكفته اهل بيت حضرت علي اصغر(ع) توسل يافت و شفاي فرزند را طلبيد. سعيد كودكي آرام و شاداب بود. روح پرتلاطمش در امواج خروشان انقلاب قرار گرفت و به ساحلي آرام رسيد. به دنيا و ظواهر آن تمايلي نداشت و به شركت در مجالس مذهبي علاقمند بود و حضور در تشييع جنازه شهدا را بر خود فرض مي‌دانست. سعيد در سال 1361 عضو پايگاه بسيج شهيد مطهري شد و همزمان نيمكت تحصيل را رها كرده و دانش‌آموز مدرسه عشق گشت. او تا سال 1367 در تسليحات لشگر 27 محمد رسول‌الله و سپس در گردان حمزه سيد‌الشهدا به نبرد با دشمن مشغول بود. شاهدي در اكثر عمليات‌ها حضور داشت و 5 بار مجروح شد. در جريان عمليات كربلاي5 و مرصاد از ناحيه بازو و شكم و پا جراحات شديدي برداشت. پس از اتمام جنگ جهاد اكبر را آغاز نمود. درشب ولادت مولاي متقيان علي(ع) سال 1369 هيئت عشاق‌الخميني را تأسيس كرد و خود اداره آن را بر عهده گرفت. دو سال بعد طبق سنت نبوي ازدواج كرد و براي فرزند شهيد رضا مؤمني (عليرضا مؤمني) پدري مهربان شد. سعيد شاهدي در همان سال وارد كميته تفحص شد و با عنوان تخريبچي به جستجوي پيكر پاك شهدا پرداخت. سرانجام در روز دوم دي‌ماه سال 1374،‌ در ارتفاعات 112فكه بر اثر انفجار مين جام شهادت را نوشيد و گرد يتيمي بر چهره فرزندش محمد صادق نشست و عليرضا مؤمني بار ديگر از سايه پر مهر پدر محروم گشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:7  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

سرباز مخلص تفحص (شهید علیرضا حیدری)

 

«عليرضا حيدرى» از سربازهاى با صفا و مخلص لشكر 27 بود. محل اصلى خدمتش در واحد لجستيك لشكر در پادگان دو كوهه بود. هر بار براى انجام كارى از فكه به دو كوهه مى رفتيم، با حسرت به ما نگاه مى كرد و التماس دعا داشت كه كارش را رديف كنم تا به تفحص بيايد. سرانجام گفتم: «ما نيروهاى سربازمان را از لشكر مى گيريم، اگر مى توانى از مسئول لجستيكى موافقت نامه بگيرى، ما هيچ مشكلى نداريم».

يكى دو روز گذشت. آن روز كه به پادگان رفتيم، حيدرى خوشحال و در حالى كه چشمانش برق مى زدند، جلو آمد و گفت: «آقا سيد تموم شد...» و برگه موافقتنامه واحد لجستيك را زا جيبش در آورد و جلوى رويم تكان داد. بلافاصله سوار ماشين شد و همراه ما آمد به فكه، حيدرى مداح هم بود و هر موقع حالى پيدا مى كرد، بخصوص بعد از نماز جماعت و زيارت عاشورا، بچه ها را به فيض مى رساند.

آن روز نهمين روز فروردين سال 71، حيدرى همراه سيد على موسوى به اطراف ارتفاع 146 رفت و در حالى كه به طرف پيكر شهيدى مى رفت، پايش به تله انفجارى مين والمرى گرفت و در حالى كه پاهايش متلاشى شده بودند، به شهادت رسيد و سيد را نيز با خود برد به آن سوى هستى.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 2:2  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهادت سيد على موسى و عليرضا حيدرى

 

«سيد على موسوى» از آن بچه هايى بود كه پس از مدتى حضور در جبهه با عنوان بسيجى به يكى از آرزوهاى خودش كه پوشيدن لباس سبز سپاه بود رسيد. حدود سال 64 - 63 بود كه سپاهى شد و رفت بود به گردان تخريب لشكر 27 محمد رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم). از آن بچه هاى اهل دل و هيئتى بود. از آنهايى بود كه هر وقت توى تهران بود، از امر به معروف و نهى از منكر باز نمى ماند.

جنگ كه تمام شد، سيد همكه خود را جا مانده از قافله مى ديد، بد جورى دلش گرفته بود. هرچى توى هيئت ها و مراسم سوگوارى ابا عبدالله الحسين(عليه السلام) مى رفت، گمشده خودش را پيدا نمى كرد، دلش جايى ديگر بود.

اواخر بهمن ماه سال 70 بود كه به قول بچه ها رفت «قاطى مرغ ها» و آن طور كه همه مى گويند، مثلا دست و پايش رفت توى پوست گردو. ولى سيد كه هوش و حواسش جاى ديگر بود، بند اين چيزها نمى شد. سرانجام سيد، آنچه را كه مى خواست، يافت.

هفدهمين روز اسفند ماه سال 70 بود. نسيم تقريباً سردى در بيابان برهوت فكه چهره را نوازش مى داد. سيد على، به همراه چند نفر ديگر از نيروهاى قديمى تخريب كه در تفحص فعاليت داشتند، به فكه آمد تا پس از پايان جنگ، و سرماى بعد از قطعنامه، دلى صفا دهد و وجود خويش را با حرارت عرفانى شهدا گرم سازد.

شيارى در اطراف ارتفاع 146 فكه منطقه عملياتى والفجر يك وجود داشت كه تعدادى شهيد در آنجا افتاده بودند. آن روز نهمين روز فروردين سال 71 كه عطر بهارى تپه ماهورها را پر كرده بود، نيروها به سه دسته تقسيم شديم تا به كار بپردازيم، سيد على موسوى به همراه عليرضا حيدرى كه سرباز بود و چند تايى ديگر رفتند براى همان شيار. شهيد حاج قاسم دهقان هم با يك گروه رفتند به ارتفاع 112. حاج قاسم آنجا شهداى زيادى سراغ داشت و مى خواست آنها را پيدا كند. خود ما هم همراه چند تا ديگر از بچه ها رفتيم به خود ارتفاع 146.

چهل - چهل پنج روز از ازدواج سيد على مى گذشت. هرچه بچه ها اصرار مى كردند كه حالا وقت براى تفحص هست، قبول نمى كرد و مى خواست خودش در عمليات جستجو و كشف شهدا شركت داشته باشد. سيد كه تخريبچى گروه بود، در جلو حركت مى كرد و بقيه پشت سرش. وارد ميدان مين شدند. چند شهيدى را كه در اطراف افتاده بود جمع كردند در كنارى قرار دادند. بچه ها مشغول جستجوى پلاك شهدا بودند. سيد على موسوى رفت تا در سمت پچ مسير، راهى باز كند تا چند شهيدى را كه آن طرفتر افتاده بودند، بياورند.

سيد بالاى سر مين والمرى نشسته و در حال خنثى سازى آن بود، عليرضا حيدرى متوجه پيكر شهيدى در انتهاى معبر شد، از سيد گذشت و به طرف او رفت. ده - پانزده مترى از سيد دور شده بود كه ناگهان صداى انفجار همه جا را پر كرد. پاى حيدرى به تله مينوالمرى گرفته بود.

پاهاى حيدرى متلاشى شده و در دم به شهادت رسيده بود. پس از انفجار، نيروهايى كه آن طرفتر بودند، سراسيمه به طرفشان دويدند. ظاهراً سيد على خيز رفته بود روى زمين. ولى هيچ حركتى از او ديده نمى شد. حواس همه به بدن متلاشى حيدرى بود. او را بلند كردند تا به شيار ببرند. متوجه شدند كه سيد على بلند نمى شود، يكى دو تا از بچه ها رفتند بالاى سرش، هيچ حركتى در او ديده نمى شد. با زحمت زياد او را هم از داخل ميدان مين بلند كردند و به بالا بردند.

با صداى انفجار، دو گروه ديگر خود را به آنجا رساندند. در بدن سيد آثار جراحت ديده نمى شد. بچه ها احتمال دادند كه موج انفجار او را بيهوش كرده باشد. سوار بر آمبولانس، هر دويشان را به اورژانس فكه رساندند. لبان سيد در اورژانس باز شد. مى خواست چيزى بگويد. همه متعجب بودند. يا زهراى آرامى گفت و ديگر هيچ.

بدن بى جانش را كه روى تخت گذاشتند، دكتر به كمر او كه كمى خونى شده بود نگاه كرد پيراهن را بالا زد و در برابر زخم كوچكى كه در كمرش ديده مى شد، گفت: «فقط يك تركش كوچك از اينجا وارد ريه اش شده و ريه هم هوا كشيده و او به شهادت رسيده است».

پيكرها به تهران منتقل شدند. بدن سيد على بايد كالبدشكافى مى شد. هرچه بچه ها گزارش سپاه و لشكر را ارائه دادند. حضرات نپذيرفتند. خيلى صريح مى گفتند: «از كجا معلوم اين جاى تركش باشد؟ شايد با پيچ گوشتى بدن او را سوراخ كرده باشند؟» حالا چه كسى سوراخ كرده باشد؟ الله اعلم.

كار خودشان را كردند. بدن مظلوم سيد على در زير تيغ پزشك قانونى باز و بسته شد. بريدند و دوختند. دست آخر، بر روى گواهى فوت اين گونه نوشتند:

«ان شااله كه شهيد است...!»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 18:17  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

برای سید علی (شهید موسوی)

 

اشک اخلاص

دل سيد علي در گروي شهادت بود، يادم مي‌آيد در روز عرفه، پشت موتورش نشستم تا با هم به مراسم دعا برويم، در راه سيد زمزمه مي‌کرد، کجاييد اي شهيدان خدايي،‌ به شوخي گفتم:«بس کن سيد دوره اين شعرها ديگر تمام شد و رفت» ولي او آرام پاسخ داد:«ما چه مي‌فهميم اينها چه کساني بودند، و کجا رفتند» آن شب سيد حال مساعدي نداشت، لحظاتي بعد حس کردم قطراتي آب به صورتم مي‌خورد، خوب که دقت کردم ديدم سيد در حالي که زمزمه مي‌کند:«کجاييد اي شهيدان خدايي...» آرام، آرام اشک مي‌ريزد.

راوي:آقاي هيودي

.....

شهادت

22 اسفند سال 1370 بود زمان آخرين ديدار و آخرين خداحافظي بود، مدتها مي‌شد که حس غريبي سيد علي را به سوي جبهه‌ها مي‌کشاند، او جز اولين گروه اعزامي تفحص ازطريق لشگر 27 محمدرسول‌‌الله (ص) به عمليات دو ماهه‌اي در اطراف ارتفاعات 146 فکه در منطقه عملياتي والفجر يک بود، در نهمين روز از فروردين سال 1371 در روزهاي ماه مبارک رمضان، گروه به اصرار سيد علي که تخريب‌چي مين بود،‌ به شيار 146 رفتند، به محض ورود به ميدان مين پيکر چند شهيد را يافتند، سيد به سمت چپ پيکر شهدا براي يافتن پلاک آنها رفت، علي‌رضا حيدري همکار او با مشاهده پيکر شهيدي از سيد کمي دور شد، ناگهان صداي انفجاري تمام فضا را در بر گرفت، حيدري با برخورد به مين پاهايش متلاشي شده و به شهادت رسيد و کمي آنطرف‌تر سيدعلي بي هيچ حرکتي بر زمين افتاده بود،‌ هردو را با آمبولانس به اورژانس فکه منتقل کردند، در ظاهر سيدعلي صدمه جدي نديده بود، و جراحا عميقي در او ديده نمي‌شد،‌ اما پزشکان تشخيص دادند که عامل شهادت ترکشي بود که از کمر او وارد شده و به ريه صدمه وارد کرده، و منجر به شهادت او شده است.

راوي:آقاي هيودي

.....

گفته‌هاي عجيب

فردي در محله ما اعتياد داشت، شبي جلوي در خانه با او صحبت مي‌کردم که سيد علي آمد، و گفت:«داخل منزل با شما کار دارند» کارم ده دقيقه‌اي طول کشيد در اين مدت سيد داشت با آن فرد حرف مي‌زد، مرا که ديد روي شانه‌ام زد و گفت:«از او معذرت بخواهيد و بگوييد از حرفي که زدم ناراحت نشود، هرچه اصرار کردم نگفت که چه گفته است، وقتي به جلوي در برگشتم، آن شخص پرسيد:«او چه کسي بود؟ عجب آدمي است، در طول 16-15 سالي که اعتياد دارم هيچ کس نتوانسته مانند او در دلم تأثير بگذارد، نمي‌دانم در آن دقايق محدود سيد علي به او چه گفته بود،‌ که از فرداي آن شب اعتيادش را ترک کرد.

راوي:آقاي هيودي

.....

دست‌نوشته

...واينجا هنوز آن صفاي قديم را حفظ کرده است،‌ ولي خوب سکوت تمام اينجا را پوشانده است، بيشترين صفاي اينجا به آن بود که بسيجي‌ها بودند که شب‌ها و روزها عبادت مي‌کردند، و به اينجا صفا داده بود، و اين حسينيه گواهي مي‌دهد که در آن عاشقاني بودند که به نماز مي‌ايستادند و ذکر يا حسين (ع) و يازهرا(س) مي‌گفتند و گواه اين است که عاشقاني بودند که در اين حسينيه که امام و حجت خود را مي‌ديدند و شهادت نامه‌ها همين‌جا امضا مي‌شد، که از درک و فهم ما بيرون است.اينجا براي هر بسيجي که با آنها بود، لذت‌بخش است، مي‌تواند خود را بکشد، و در اينجا آنقدر به سر و صورت بزند تا از دوري رفيقان بميرد، اينجا براي هر بسيجي که وارد مقر مي‌شود، و خود را ميان آنها ببيند، و مي‌تواند خود را بسنجد نسبت به موقعي که در اينجا بود، و حال که به ميان مردم و خانه خود رفته است،‌ و خود را نسبت به شهيدان بسنجد. بله مي‌تواند پيش خود فکر کند، که وقتي در اينجا بود، پاک بود و چه کارهايي را گناه مي‌دانست که حال همه آن‌ها برايش عادي شده است، به اميد شهادت رسيدن عاشقان شهادت.جمعه 11/5/70 دوکوهه، مقر شهيد دين‌شعاري.

 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 2:17  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهيد سيدعلی موسوی

 

سال 1346بود، عطر ياس فضاي خانه را پر کرده بود، خانواده موسوي در تهران در انتظار تولد کودکي از سلالة زهراي اطهر بودند، سيدعلي که چشم گشود، آشنايان غرق در شادي شدند. دوران کودکي براي سيد علي سرشار از شادي‌هاي کودکانه بود. دانش‌آموز سال دوم راهنمايي بود که عشق امام چنان وجود مشتاقش را در بر گرفت، که با دستکاري شناسنامه برادر بزرگترش که قبل از تولد او جان سپرده بود، در 13 يا 14 سالگي برگه اعزام به جبهه را دريافت نمود. و به سوي جبهه شتافت. ميعادگاهي که ذره ذره وجودش را به سوي خود فرا مي‌خواند سيد علي از سال 64-1363 لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد، و در گردان تخريب لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) مشغول شد، در همان گردان نيز هنگام پاک‌سازي ميدان مين بر اثر انفجار انگشت شصت خود را از دست داد، و ترکشي نيز در پايش يادگار داشت. جنگ به پايان رسيده بود، اما آشوب درون سيد علي را آرامشي نبود، بايد کمبودها را جبران مي‌کرد، سپس درمجتمع رزمندگان در طي دوسال تحصيل ديپلمش را در رشته ادبيات و علوم انساني گرفت. مسجد بقيه‌الله و هيئت محبان‌الزهرا (س) از مراکز فعاليت او بودند. سيدعلي در سال 1370 ازدواج کرد، و در همان سال نيز با گروه تفحص آشنا شد و به اين گروه پيوست و به اطراف ارتفاعات 146فکه در منطقه عملياتي والفجر1 اعزام شد، و سرانجام نيز در نهمين روز از فروردين ماه سال 1371 در ايام ماه مبارک رمضان در سن 25 سالگي هنگام جستجوي پيکر شهدا بر اثر انفجار مين و اصابت ترکش به ريه به آرزوي ديرينه‌اش رسيد و به آسمان پر گشود. پيکر پاک او را در بهشت‌زهراي تهران در قطعه 53 به خاک سپردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 2:11  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

گل معراج (شهید تشت زرین)

 

بچه‌ها در منطقه‌اي مستقر بودند كه دائماً خطر آنها را تهديد مي‌كرد و هر آن احتمال تعرضات ايادي دشمن مي‌رفت. تا جايي كه نگران بودم مبادا در اين محور حادثه‌اي اتفاق افتد. براي بازديد به منطقه رفتم و مشاهده كردم شهيد تشت‌زرين با تجهيزات كامل نظامي، اسلحه به دوش و دوربين به دست در حال مراقبت و نگهباني از مرز است. او چنان هوشيارانه با مسائل برخورد مي‌كرد كه انگار زمان جنگ است. يك لحظه از مسائل و رويدادها غافل نبود و حالتي در ايشان ديده مي‌شد كه گويي هميشه بايد پا به ركاب بود. بديهي است كه فردي با اين مشخصات به راحتي از دنيا دل مي‌كند و در مسيري كه خداوند مقرر كرده، قرار مي‌گيرد. با ديدن اين صحنه روحيه خاصي در من ايجاد شد و با احساس امنيت خدا را شكر كردم كه در منطقه با چنين جوانهايي كار مي‌كنيم.

راوی : سردار باقرزاده

.....

مزد روزه

حضرت امام در سفارشهاي اخلاقي‌شان تأكيد بر روزه‌هاي مستحبي داشتند و اين عمل براي سيد امير يك عادت هميشگي شده بود. اخلاص و بي‌ادعايي در گرماي 50 درجه فكه، هواي داغ، آن هم ظهر، ميهمان لبهاي خشك و ترك خورده ولي دائم به ذكر سيد بود. زمين رملي فكه تشنه آب بود و سيد، تشنه ديدار پيكري نهفته در خاك، اسماعيل دل را، پنجه بر زمين مي‌كشيد تا زمزمي‌ را جستجو كند، هوا گرمتر مي‌شد و خورشيد بر بالاي سرمان، بي‌امان مي‌تابيد. سيد از صبح چيزي نخورده بود. كمي‌ آب به او تعارف كردم و او با گفتن ميل ندارم، بيل را برداشت و به تنهايي مشغول كار شد. من از همه جا بي‌خبر بودم و گرماي طاقت‌فرسا هوش و حواسم را پرت كرده بود. يكي از دوستان با اشاره به من فهماند كه او روزه است. دقايقي بعد چشمان سيد بر سر سفره رحمت شهيدي، افطار كرد.

.....

عشق او

عشق امير به كار، از همه افراد تفحص بيشتر بود و خستگي برايش مفهمومي‌ نداشت. آقا سيد مسئول معراج بود و پيكر شهدا را با نواي قرآن و زيارت عاشورا به وسيله واكمني كه هميشه همراهش بود، به استقبال مي‌رفت و تا رسيدن به اردوگاه، صفابخش محفلمان مي‌كرد. هر وقت پيكر شهيدي را به معراج انتقال مي‌داديم براي مشخص كردن هويتش از سيد امير به دليل ظرافت در دقت و ابتكاراتي كه از خود نشان مي‌داد، كمك مي‌گرفتيم. در منطقه موسيان، در ميان شهدا شهيد گمنامي‌ بود كه به هيچ وجه هويتش مشخص نبود. از آنجايي كه او هميشه به شهدا فكر مي‌كرد و دوست داشت با شهدا باشد، از غروب تا 2 بامداد تلاش زيادي مي‌كرد تا اين كه به وسيله آب و بخار توانست وضوح خط كمرنگي كه روي جيب پيراهن شهيد نوشته شده بود را بيشتر كند و با ذره‌بيني كه هميشه همراه داشت، اسم و لشگر مربوطه‌اش را مشخص كرد. عشق او شهدا بودند و چه شايسته به عشق خود رسيد.

.....

تعبيري يكساله

امير وصيتنامه‌اش را نوشته بود. پيش من آمد و گفت: «برايت يك امانت دارم.» گفتم: «چيه؟» گفت: «روزي مي‌شود كه دنبال اين مي‌گرديد، جايي بگذار كه جلوي دست باشد.» خنديدم و گفتم: «به من از اين بابت چيزي مي‌رسد.» گفت: «شايد! اگر من لايق‌اش باشم كه چيزي براي شما بگذارم.» بعد خنديدم و آن را در جايي گذاشتم، خيلي نگران بودم و نمي‌توانستم مطلب را براي پدر و مادر بازگو كنم. اضطراب و ناراحتي ميهمان روزها و شبهايم در لحظات حضور او در كميته جستجوي مفقودين بود تا اينكه يك شب، خواب ديدم كه بدن امير كاملاً سوخته است و مادر بالاي سر او نشسته و گريه مي‌كند. گفتم: «چي شده؟» گفت: «امير سوخته است.» نگاهش كردم صورتش كاملاً سوخته بود با ناراحتي و گريه از خواب پريدم. سال بعد تحقق تعبير خوابم را در غسالخانه به نظاره نشستم.

.....

عاشق پرواز

«اين دفعه آمده‌ام تا رويم را كم كنم.» اين جمله‌اي بود كه امير بعد از آخرين مرخصي گفت. آن روز قرار نبود سيد با ما همراه شود ولي به علت خستگي شديد يكي از برادران، امير با دعاي فرج و 14 صلوات، سفر آخرش را پاي نهاد و چهره نوراني او در آيينه مرا مجذوب كرد. در بين راه ماشين در رملها فرو رفت و بعد از مشقت فراوان و اتلاف وقت زياد به پاي كار رسيديم و بعد از اتمام كار به او پيشنهاد كردم، تا بچه‌ها وسايل را جمع و جور مي‌كنند، شيار و تپه مجاور را هم شناسايي كنيم. منطقه پر از كلاه آهني نيروهاي خودي و بند حمايل بود كه خبر از درگيري شديد در آن نقطه مي‌دادند. منطقه قبلاً معبر زده شده بود ولي ما براي اطمينان خودمان معبر كوچكي زديم. سيد امير پشت سر من مي‌آمد، 2 متر با هم فاصله داشتيم، آخرهاي كار بود كه لحظه‌اي صداي انفجار شديدي مرا به زمين كوبيد، احساس كردم چشمانم آتش گرفته، هيچ جا را نمي‌ديدم و يا حسين گويان سراغ سيد امير را مي‌گرفتم. بچه‌هاي ديگر رسيدند و مي‌گفتند كه صحنه عجيبي بود تركش به سر امير اصابت كرده بود و خون مثل جوي آب جاري بود. او با حالتي روحاني رو به قبله افتاده بود و خون از كناره برانكارد بيرون مي‌زد. تا رسيدن به آمبولانس خط سرخي از خون، گويا مرز ماندن و رفتن او را رازگشايي مي‌كرد. آمبولانس به سرعت به طرف اورژانس مي‌رفت. بالگرد آماده بود اما بالهاي پرواز سيد، با شتاب عشق، سبقت گرفت و قبل از رسيدن به دارالشفاي ما جاماندگان، آسمانيان او را شفيع روز محشر خواندند و او در حالتي به خاك باغ بهشت همدان سپرده شد كه تاولهاي دستش، زخم عشق شهيدان را به سوغات افلاكيان برد.
دلم را عاشق پرواز كردند
سرود رفتنم را ساز كردند
شهيدان چون نسيم آرام آرام
در رحمت برويم باز كردند

.....

دستنوشته شهيد

ممكن است كساني كه در شهرها هستند، باورشان نشود كه پس از گذشت سالها از حال و هواي جنگ و شهادت، اعضاي گروه تفحص بدون استثناء، هر شب نماز شب را به جاي مي‌آورند و روزي يك بار، زيارت امام حسين (ع) را مي‌خوانند. ذكر صلواتها و پانزده هزار بار لااله‌الاالله گفتن‌ها، اسم اعظم خدا بردن‌ها و تمامي‌ اين عوامل هستند كه بچه‌هاي ما با توسل به آنها، پيدا كردن پيكر شهدا برايشان ممكن مي‌شود وگرنه صرف تلاش و كندن خاك، ره به جايي نمي‌برند. هر چند بار ممكن است خيلي‌ها باورشان نشود. آنهايي كه ادعا مي‌كنند زمان ايثار و اخلاص گذشته و دور، دور ماديات و ماشينهاي چند ميليوني و ... است، ممكن است ما را عقب‌مانده بدانند ولي افتخار ما اين است كه همچنان پيرو پيرمان حضرت امام (ره) هستيم... بايد خدا انسان را بطلبد تا لياقت حضور در جمع باصفاي تفحص را پيدا كنيم. سعادت الهي مي‌خواهد خدا را شكر كه همچنان باب شهادت باز است.

.....

وصيتنامه

... سروران گرامي‌ شما را به تعمق و تدبر در كتاب آسماني و دفاع از اصول مذهب شيعه حقه اثني عشري، زيارت اهل قبور و تأمل در اينكه آنان چه بودند و چه شدند وصيت مي‌كنم. از مجالستهاي بي‌ارزش و وقت‌گير صرف‌نظر كنيد كه در اين مجالس به جز عيب‌جويي و غيبت مؤمنين چيزي حاصل نمي‌شود. توصيه مي‌كنم همه را به خدمت مادر و پدر و به جا آوردن صله ارحام و داشتن هميشگي وضو، خواندن كتب مذهبي و به يادداشتن ذكر و فكر در كل ايام كه ياد خدا تسكين‌بخش تمام قلوب مي‌باشد. وصيت مي‌كنم به تدبر در خطبه حضرت فاطمه (س) در مسجدالنبي در خطبه اول و شقشقيه مولانا اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه و متذكر مي‌شوم به هر طرق ممكن به اين حبل‌المتين محكم چنگ زنيد و راه تزكيه و تصفيه وجود را در پيش گيريد كه ما متأسفانه غافل مانده‌ايم. توصيه مي‌كنم كه به دنيا و شئونات آن بي‌اعتنا باشيد و راه ورع و پرهيزگاري را در پيش گيريد و هميشه در پايان هر روز به محاسبه نفس بپردازيد و هميشه حسن خلق و تواضع نسبت به ديگران داشته باشيد...
حقير سراپا تقصير
كلب (كعب) آستان حضرت مولا علي
امير تشت زرين
10/2/74

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 1:46  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهيد سيد امير تشت‌زرين

 

خانواده «تشت زرين» از سلاله سادات در سال 1351 به تولد «سيد امير» بار ديگر سبزپوش شد. دوران كودكي را با علاقه به نماز و روزه به توشه تقوي مزين ساخت و كسب علم را تحقق بخش حديث «اطلبوالعلم من المهد الي الحد» ساخت. سن كم او در زمان جنگ، مانعي در اذن دخول به خط بزم عاشقان بود ولي عشق به حضور، چون آرزويي بزرگ، روح او را متلاطم نگه داشت. دوران جنگ تمام شد و امير با ديپلم رياضي در رشته مهندسي نساجي دانشگاه قبول شد. او براي خانواده‌هاي بي‌بضاعت پول جمع كرده، براي دختران جهيزيه و براي پسران بساط عروسي فراهم مي‌ساخت. سيد امير با نشان دادن كتاب و عكس از شهدا به خانواده، اهميت فعاليت عده‌اي در گروه تفحص را نمايان كرد و خود با درك انديشه‌هاي والاي بسيجيان پا در اين ميدان امتحان نهاد و عليرغم برخورداري از برخي تنعمات زندگي و وجود مقتضيات سني با تحصيل در دانشگاه «جستجوگران نور»، شيريني دلچسب دنيا را به اهل دنيا سپرد و ماندن در صف عاشورايي امام عشق را لبيك گفت. او هر چند جنگ را نديده بود اما سخن از جبهه، آتش به دلش مي‌افكند. بوي عطر شهادت را از پيكرهاي تكيده شهدا مي‌گرفت و راه بهشت شهدا را يافته بود و گله از ماندش داشت، اشكهايش مرحم زخمهاي شهيدان بود تا اينكه در 27/5/ 1375 در منطقه عملياتي والفجر يك (فكه ) نداي «ارجعي الي ربك » را لبيك گفت و به افلاكيان پيوست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 1:34  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

سرباز وليعصر (عج) (شهید احمدپوری)

 

راه عشق

سالگرد ارتحال امام (ره) نزديك بود, كاروان عاشقان خميني كبير (ره) از تبريز به راه افتادند تا به زيارت مقتدايشان بروند. ابراهيم جوان‌ترين عضو اين عاشقان بود كه به عنوان آخرين نفر به آنان پيوست. كفشهايش را درآورد و با پاي برهنه قدم در راه نهاد. بچه‌هاي ديگر به او نگاه كردند. آسفالت جاده بسيار داغ بود. صدايي در فضا پيچيد: «احمد پوري فعالي اين كار را نكن پاهايت مي‌سوزد.» اما او مي‌خواست سوزش پاي رقيه (ع) را در كربلا احساس كند. براي همين در تمام طول راه سعي داشت از اعضاي كاروان دورتر حركت كند تا فرمانده او را با پاي برهنه نبيند. قرآنش را به دست گرفت و زير لب زمزمه كرد. ابراهيم تا پايان راه توانست يك جزء قرآن كريم را حفظ نمايد. زمانيكه به بارگاه روح الله الخميني (ره) رسيديم, پاهاي او غرق خون و تاول بود و او متواضعانه به حرم مولايش داخل شد در حاليكه در تمام مسير از خوردن آب امتناع نموده بود تا بداند در كربلا بر جد بزرگوار صاحب الزمان (عج) چه گذشته است.

.....

بنده خدا

نيمه‌هاي شب بود كه از خواب بيدار شدم. بچه‌ها كه مسافتي طولاني را در راه رسيدن به حرم امام (ره) پياده آمده بودند, از شدت خستگي به خواب سنگيني فرو رفتند. صداي زمزمه‌هايي سوزناك با صداي جريان آب در هم آميخته بود. آرام قدم برداشتم تا به نزديك رودخانه رسيدم. باورم نمي‌شد, ابراهيم در نيمه‌هاي شب با آن پاهاي تاول زده و بدني خسته در حال عبادت خداوند بود. بي‌اختيار اشك از چشمانم جاري شد, خدايا زبان از توصيف نماز شب و راز و نياز او قاصر است. ابراهيم در كنار عبادت خاضعانه علاقه زيادي به ورزش داشت و در رشته هاپكيدو در استان داراي مقام اول بود و هميشه با ريتم نظامي خاصي قدم رو مي‌رفت. پس از اينكه از زيارت امام (ره) به تبريز بازگشتيم, با اصرار زياد به نيروهاي تفحص پيوست. حتي يك بار گفت: «من ده هزار تومان پولي را كه قرض الحسنه گرفته‌ام به شما مي‌دهم تا لطف نماييد و مرا سه ماه در منطقه نگه داريد.» «ابراهيم واقعاً بنده خدا بود.»

.....

مدال عاشورا

زمانيكه ابراهيم از زيارت حرم امام (ره) بازگشت, مصادف با روزهاي مانور عاشوراي يك بود. او خيلي دوست داشت در اين مانور شركت كند اما من گفتم: «خسته‌اي و در ضمن پاهايت تاول زده است.» با مزاح رو به او كرده و گفتم: «به ما هر چه مدال بدهند, تقديم تو مي‌كنيم.» پس از بازگشت از مانور از طرف مقام معظم رهبري به تمام شركت كنندگان مدال مانور عاشورا اعطا شد و من طي مراسمي خاص همين مدال را بر گردن ابراهيم انداختم. او عاشق بود و همان ارادتش به امامان و تواضعش در مقابل پروردگار باعث شده بود در اولين سال ورودش به مدرسه (دبيرستان سپاه) به عنوان دانش‌آموزي شاخص شناخته شود. درست يادم هست زمانيكه مسجد حضرت علي (ع) در دست احداث بود او با شوق فراوان لباس كار مي‌پوشيد و تا پايان روز فعالانه همراه بسيجيان كار مي‌كرد و در پايان نيز خيلي آرام و بدون تظاهر لباس پوشيده و از مسجد بيرن مي‌آمد.

.....

سجاده سرخ شهادت

شب هفتم تيرماه ابراهيم حالت ديگري داشت. تا اذان صبح در حال راز و نياز با خدا بود. بعد از نماز نيز با روشن كردن ضبط شروع به ورزش زورخانه‌اي نمود. از محل اسكان ما تا محور, راه ناهموار و خاكي و حدود 4 كيلومتر بود. وقتي به منطقه رسيديم در گرماي 50 درجه فكه پس از ذكر دعا و استمداد از خداوند كارمان را آغاز كرديم. بيل مكانيكي در كانال دست از كار كشيد. اين حركت مژده خبري از باقي مانده وسايل شهدا به شمار مي‌رفت. يك نارنجك پوسيده از ميان خاكها پديدار گشت. ناگهان صداي انفجاري در فضا پخش شد. يك باره دلم لرزيد, ابراهيم در سجاده‌اي سرخ با دستان بي‌انگشت خود خوابيده بود. فرياد زدم: «ابراهيم بلند شو!» تبسم ابراهيم در آن شرايط آتش به جانم مي‌زد. با تلاش فراوان او را به آمبولانش رساندم. او در راه فقط كلام «يا حسين» را زمزمه مي‌كرد. نگاهي معصومانه به اطرافش انداخت, از بچه‌ها خواست تا پنجره ماشين را باز كنند و چند قطره‌اي آب طلب كرد تا لبان خشكيده‌اش را تر نمايد. او چند لحظه بعد «يا حسين» گويان چشمانش را براي هميشه بست.

.....

سرباز وليعصر (عج)

ابراهيم در اكثر مواقع لباس خاكي رنگ مي‌‌پوشيد و هميشه سعي داشت با لباس سپاه از پادگان خارج شود. آنقدر تواضع در وجودش بود كه حتي در پوشيدن لباس مراعات مي‌كرد. يك روز دژبان مقابل درب جلوي ما را گرفت و گفت: «برادر! چون شما سرباز هستيد, نمي‌توانيد از پادگان خارج شويد.» من فوراً در مقابل احمد پوري ايستادم و گفتم: «ايشان كارمند رسمي سپاه است, و ليكن لباس خاكي رنگ پوشيده است.» اما ابراهيم بدون آنكه ناراحت شده باشد, گفت: «ايشان راست مي‌گويند, من سربازم سرباز حضرت وليعصر (عج)».

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 15:5  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

شهید ابراهیم احمد پوری فعالی (احمدپور)

 

ابراهيم در سال 1355 هجري شمسي در ميان خانواده‌اي مؤمن و متعهد در شهر تبريز چشم به جهان گشود. يازده بهار بيشتر از عمر پربارش نگذشته بود كه رهسپار منطقه عملياتي بيت المقدس 2 گشت. او دوران كودكي و نوجواني را در كنار بچه‌هاي مسجد محل سپري كرد و براي انجام حركتي اسلامي به عضويت انجمن اسلامي مدرسه درآمد. ابراهيم پس از پايان دوره راهنمايي به دبيرستان «مكتب الحسين (ع)» سپاه رفت و زحمات بسياري را جهت برگزاري كنگره سرداران شهيد آذربايجان, طرح تابستاني سال 1373 و پادگان آموزشي 8 شهيد قاضي طباطبايي لشگر كشيد. احمد پوري فعالي به دليل عشق به اباعبدالله (ع) در تمام عزاداريهاي امام حسين (ع) شركت فعال داشت و هميشه با تشكيل كلاس‌هاي سخنراني اساتيد و پخش فيلم در مساجد جوانان را از خطر تهاجم فرهنگي دور مي‌كرد. عشق او به رزمندگان جبهه باعث شد به عنوان يك نيروي فعال پايگاه مقاومت مسجد حضرت علي (ع) كار خود را آغاز نمايد و همچنين به ياري گروه تدوين تاريخچه «لشگر 31 عاشورا» برود. ابراهيم در سال 1374 همزمان با سالگرد ارتحال حضرت امام (ره) به همراه كاروان عاشقان روح الله (ره) از لشگر 31 عاشورا با پاي برهنه صدها كيلومتر راه را پياده به حرم رفت و پس از بازگشت با اصرار فراوان به گروه تفحص پيوست و راهي منطقه عملياتي «فكه» شد. سرانجام ابراهيم احمد پوري فعالي زمانيكه در منطقه عملياتي والفجر 1 در دماي 50 درجه در ساعت 12 ظهر مشغول جست و جوي پيكر پاك شهدا بود در تاريخ 7/4/1374 در فكه بر اثر انفجار نارنجك پوسيده‌اي به شهداي گلگون كفن جنگ تحميلي پيوست. پيكر معطر ابراهيم در حاليكه انگشتان دست و پاي راستش قطع شده بود, در گلزار شهداي وادي رحمت تبريز آرميد تا روحش در آسمانها به جست و جوي شهيدان اسلام برود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 15:2  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

گمنامی ... (شهید پازوکی)

 

گمنامــی تنها برای شهرت

 پرستها دردآوراست وگر نه همه

اجرها در گمنامی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 2:30  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

بلا نسبت شهدا ، كل عالم مرخصه ! (شهید مجید پازوکی)

 

اوايل بهار سال 1366در كردستان ،كه هنوز عباي سفيد زمستاني را
 بر دوش كوه هايش نگه داشته بود،توي سنگر،داشتيم از فرط سرما
 مي لرزيديم كه اخبار ساعت 2 راديو اعلام كرد :
به گزارش خبر گزاريها ،يك فروند ناو جنگي آمريكايي
به نام استارك توسط يك جت جنگي عراقي هدف موشك قرار گرفته
 و 37 نفر از خدمه ناو آمريكايي در خليج فارس كشته شد ه اند.
ناگهان ديديم كريم شنگول بچه بسيجي بازيگوش گروهان ،
بلند شد و شروع كرد دودستي سينه زدن وخواندن:
عزا عزاست امروز،روز عزاست امروز
صدام كوبيد به ريگان،كار خداست امروز
همه بچه ها قاه قاه زدند به خنده
-------------------------


پرسيدم :آقا مجيد* نظرت در باره اين عالم چيه؟
خنديد و گفت:
بلا نسبت شهدا،كل عالم مرخصه !

*****

زير پايت را نگاه كن

ماه رمضان سال 72 بود كه همراه «مجيد پازوكى» از تخريبچى هاى لشكر 27، در منطقه والفجر يك فكه، اطراف ارتفاع 143 به ميدانى مين برخورديم كه متوجه شديم ميدان مين ضد خودرو و قمقمه اى است. يعنى يك مين ضد خودرو كاشته و سه تا مين قمقمه اى به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.

سر نيزه ها را در آورديم و نشستيم به يافتن و خنثى كردن مين ها. خونسرد و عادى، با سر نيزه سيخك مى زديم توى زمين و مين ها را در آورده و خنثى مى كرديم و مى گذاشتيم كنار. رسيدم به يك مين ضد خودرو. دومين قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مين سوم را پيدا نكردم. تعجب كردم، احتمال دادم مين سوم منفجر شده باشد، ولى هيچ اثر يا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. تركيب ميدان هم به همين صورت بود كه يك ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مين سومى خبرى نبود.

در تخريب اصلى وجود دارد كه مى گويند: «هر موقع مين را پيدا نكرديد، به زير پاى خودتان شك كنيد». يعنى اگر مينى را پيدا نكردى زير پاى خودت را بگرد كه بايد مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجيد گفتم: «ميجد مين قمقمه اى سوم پيداش نيست...» به ذهنم رسيد كه زير پايم را سيخ بزنم. يك لحظه پايم را فشار دادم. متوجه شدم شيئ سفتى زيرش است. اول فكر كردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تكان نمى خوردم. با سر نيزه سيخك زدم زيرپايم، ديدم نه! مثل اينكه مين است. به مجيد گفتم: «مجيد مواظب باش مثل اينكه من رفتم روى مين...» مجيد خنديد و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت:

- خاك بر سرت آخه به تو هم مى گن تخريبچى؟ مين زير پاى توست به من مى گى مواظب باش!

پايم را كشيدم كنار و مين قمقمه اى را درآوردم. در كمال حيرت و تعجب ديدم سيخك هايى كه به آن زده ام، به روى سطحش كشيده و چند خط وردّ سر نيزه هم رويش مانده و به قول بچه ها «مين را زخمى كرده بود».

خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى كه وقتى كارى نخواهد بشود، خودت را هم بكشى نمى شود.

يك ساعتى از اين جريان گذشت. در ادامه معبر داشتيم جلو مى رفتيم، مى خواستيم ميدان را باز كنيم كه بچه ها بروند توى شيار كه اگر شهيدى هست پيدا كنند. دوباره يك مين گم كردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نكردم به مجيد بگويم كه آن را گم كرده ام، گفتم: «مجيد... اين يكى ديگه حتماً زده». مجيد نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم اين يكى هم زير پاى خودت است.» روى شوخى اين حرف را زد. پايم را فشار دادم، شك كرد، سر نيزه زدم ديدم مثل دفعه قبل است. پا را كه برداشتم ديدم مين زير پايم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مين زير پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم كه چى شده. به قول معروف:

«گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»

*****

آداب پیدا کردن شهدا

یافتن شهدا هم آداب خاص خودش را دارد. همه قبل از شروع کار، صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می خوانند. نیت« قربة الی الله» می کنند و با ذکر صلوات پای کار می روند. در حین کار هم ذکر صلوات از زبانها نمی افتد.

اگر چند روز بگذرد و شهیدی پیدا نکنیم، خیلی دمغ می شویم. اول از همه هم به خودمان شک می بریم. اعتقادمان هم این است که کسی گناهی مرتکب شده یا نمازش قضا شده یا نیتش خیر نبوده، یا اصلاً لایق نبوده ایم که شهدا خودشان را به ما نشان بدهند. لازمه اصلی کار تفحص هم توسل به ائمه اطهار است و امید به کرم و لطف خدا. اگر خواستی، التماس کردی، بهت می دهند، اگر نه، که هیچ.

باز هم می گویم «عنایت شهدا است که آنها را پیدا می کنیم» مثلاً یکبار من و مجید پازوکی و دو سه تا دیگر از بچه ها داشتیم به منطقه می رفتیم؛ از جایی رد شدیم که زمین زیر پایمان پوک بود و صدا می داد. پا را که برزمین کوبیدیم، احساس کردیم این خاک دست خورده است. مجید با بیل دستی شروع کرد به کار کردن. خیلی کار کرد. با وجودی که جانباز بود و از لحاظ جسمی توان چندانی نداشت، آنقدر زمین را کند تا شش شهید پیدا کردیم.

*****

ماجراي يك عكس

مجيد پازوكي، آمبولانس اكيپ را كه چپ كرد. خودش رفت بالاي آن، رو به دوربين ژست فاتحانه گرفت!


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 2:23  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

برای آقا مجيد پازوكی بابای مهربان علی و مجتبی

 

... و مجيد در هواي ماه مهر مهربان، در ميان هياهوي جمعيت روي دست موج مي خورد. موج مي خورد؟ نه! اينكه روي موج دست ها مي لغزد، جعبه چوبي پرچم پوش كوچكي بيش نيست.
مجيد اما آن بالا است. كنار ستاره ها. علي خردسالش در آغوش مادر به سوي آسمان مي نگرد. بابا مجيد لبخند مي زند ـ علي مي خندد. خنده اش نور مي پاشد به عرش، به آسمان، به دل بي تاب بابا.
جان بابا، آرام دلم، پسركم، اين را بابا مجيد مي گويد.
مجتبي پنج ساله، دامان چادر مشكي مادر را با دستان كوچكش مي كشد.
مامان! مامان! بابا او نجاست. نگاه كن. و مادر با مرواريد هاي غلتان نرگس چشمانش آقا مجيد را بدرقه مي كند.
كسي از آسمان عكس مي گيرد.

*****

جستجوگر نور شهید مجید پازوکی که پس از شهادت یار دیرینش شهید علی محمودوند ، او را به عنوان فرمانده تفحص لشکر 27 محمد رسول الله برگزیده بودند، پس از مرارت فراوان و تفحص در رمل های سوزان خوزستان ، در 17مهر 80 بر اثر انفجار در میدان مین به جمع یاران شهیدش پیوست و اکنون پس از گذشت 3سال از شهادتش همه به دنبال آنند که او که بود.

اکنون که چند سال از شهادت مجید پازوکی در قتلگاه  فکه می گذرد، با مروری کوتاه بر زندگی اش به دنبال آنیم که بدانیم او چه داشت که لایق شهادت شد و ما چه چیز نداریم که در اسارت دنیا مانده ایم.

روز اول فروردین ماه سال 1346 خداوند عیدی خانواده پازوکی را پسری به نام مجید قرار داد که عطر حضورش اهالی خانه پلاک 6 کوچه بزرگمهر در خیابان خاوران را سرمست کرد.

هر سال که شکوفه های بهار با باز شدنشان گذر ایام را نوید می دادند ، مجید هم بزرگتر می شد تا این که مجید با همکلاسی های کلاس اولی اش با نیمکت های مدرسه آشنا گشت.

از همان اول گویا در رگهایش خون انقلابی جوشش داشت چرا که با اوج گرفتن مبارزات مردمی ، اونیز مبارزی کوچک نام گرفت و در روز 17شهریور مجید چون ژاله ای بر شاخه درخت قیام مردمی نشست.

انقلاب که پیروز شد مجید یازده ساله برای دیدن امام سر از پا نشناخته و به مدرسه رفاه رفت تا معشوقش را زیارت کند و این آغاز ورق خوردن دفتر عشق سربازی حضرت روح الله بود.

مجید پازوکی بعدها به عضویت بسیج درآمد و برای گذراندن دوره آموزشی در سال 1361 رنگ و بوی جبهه گرفت و زخم های تنش دفتر خاطراتی از رزم بی امانش گردید.

یک بار از ناحیه دست راست مصدوم شد ، بار دیگر از ناحیه شکم و وضعیت جسمی اش اصلا خوب نبود ولی او همه چیز را به شوخی می گرفت  و درد را با خنده پذیرایی می کرد.

پس از پایان جنگ در سال 1369، منطقه کردستان، کانی مانگا و پنجوین حضور مجید پازوکی را به خاطر سپردند و دفاع همچنان برای او ادامه داشت و این سرباز خمینی ، با بیش از هفتاد ماه حضور در جبهه ها و شرکت در بیست عملیات ، جبهه را آوردگاه عشق خود کرده بود.

مجید در سال 70 در برابر سنت نبوی سر تعظیم فرود آورده و پس از آن ، دو پسر به نام های علی و مرتضی را از خود به یادگار گذاشت.

 

وی در سال 1371 با آغاز کار تفحص لشکر 27محمدرسول الله (ص) در خیل جستجوگران نور در منطقه جنوب مشغول جستجوی گلهای گمگشته و فرزندان عاشورایی ایران شد و در این راه سختی ها و مرارت های بسیاری را به جان خرید تا این که پس از شهادت یار دیرینه اش علی محمودوند، در برگریزان روزگار ، او در استقبال وصال یار بهاری شد و هفدهم مهر ماه سال 1380 دعای سرهنگ جانباز مجید پازوکی در فکه مستجاب شد و اونیز به خیل یاران شهیدش پیوست.

اما او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است:

با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص).

یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه ؛  العجل العجل العجل.

به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده ، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟ 

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید ، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....

والسلام- غلام ونوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی

واینک 3 سال است که انتظار مجید پازوکی به پایان رسیده است اما انتظار مادران مفقودالاثرها همچنان باقیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 1:20  توسط گردان وبلاگی کمیل  | 

جبهه و جنگ / تهران شيميايي شده

 

گزارش از دومين يادواره شهداي تفحص
    
    اشاره:
    «... هر شهيد كربلايي دارد كه خاك آن كربلا تشنه اوست و زمان انتظار مي‌كشد تا پاي آن شهيد بدان كربلا برسد... و آنگاه خون شهيد جاذبه خاك را خواهد شكست و...»(*) اين غايت انتظار است.
    آنها كه بهشتي هستند، روزي با افتخار تمام، اين جاذبه را خنثي مي‌كنند تا سربلند، «عندربهم يرزقون» گردند و اين حادثة شگرف، در قيد زمان نيست كه در اينجا، تقدير الهي سخن آخر را مي‌زند؛ آن تقديري كه با عشق بنده به خالق رقم خورده است. و اگر در اين ساحه قدم بزني، مي‌بيني جنگ با تمام فراز و نشيب‌هايش، تنها ذره‌اي از آن تقدير و مشيت است كه خوبها را با خود برد و بازماندگان، مانند تا مهياي رفتن شوند!
    اين وسعت بيكران، از خلقت آدم تا امروز و فرداي ما، تا زمان ظهور منجي انسان‌ها، دامن گسترده و حادثة شگرف شهادت در آن شكل مي‌گيرد. اما، چه خوش است، فارغ از زمان، در مكاني شهيد شدن كه خاكش بوي شهيداني را مي‌دهد كه براي پاس داشت دين محمد و كيان اسلام خون داده‌اند. آنان هركس مي‌توانند باشند به شرط آنكه لايق رفتن باشند. محمودوندها و پازوكي‌هايي كه روزي نه‌چندان دور از ميان ما رخت بستند و رفتند،‌ از آن لايق‌ها بودند كه در وادي عشق، در سرزمين جبهه‌ها، و هنگامي كه در جستجوي پاره‌هاي تن عزيزترين مردان روزگار ما دل خاك را مي‌شكافتند، به سوي معبود پركشيدند... از تمام قيدها بريدند.
    به نكوداشت ياد اين دلاوران كه به عشق جبهه از خانه و ديار خود هجرت نموده بودند، بيست و هشتم بهمن‌ماه، مراسمي با نام پر مسماي «غايت انتظار» در مركز فرهنگي سيدالشهدا برگزار شد تا من و بسياري من‌هاي ديگر به خود آئيم. گزارش حاضر، اگرچه ذره‌اي از تمام معنويت آن مراسم بود، براي من نهيب بزرگي بود تا بدانم هنوز خاك گلگون غرب، كبوتران خونين‌بال به حرم عشق پرواز مي‌دهد و من همچنان در خاكم.
    به اين گزارش توجه بفرماييد...
    يك شاخه گل مريم، يك ليوان چاي داغ و يك بشقاب پر از شيريني، آغاز خوبي براي پذيرايي از ميهمانان بود. و بعد نوبت رسيد به پلاك‌هاي وسط استخوان‌هاي تكه‌تكه شده در زمين فكّه، پاي مصنوعي شكسته و يك مرد كه رو به قبله و سر به سجده از زمين خداحافظي مي‌كرد و غرق خون بود؛ همة اينها قاب شده بودند و چسبيده بودند به ديوار ساختمان «مركز فرهنگي سيدالشهدا» و زل زده بودند تو چشم زن‌ها و مردهايي كه آمده بودند تا دومين يادوارة شهداي تفحص و همچنين دومين سالگرد شهادت نخستين فرماندة شهيد جستجوگران نور «علي محمودوند» را گرامي بدارند.
    زن و مردهايي كه يا خانوادة شهيد بودند يا فرمانده و پيش‌كسوت در عرصة جهاد و شهادت. و بعضي‌ها هم آدم‌هاي معمولي كه يا خيلي كنجكاو بودند يا خيلي عاشق.
    به هر ترتيب وقتي درِ سالن بسته شد، يواش يواش همه را بردند به آخر خط، يعني به فكه.
    مراسم با سرود جمهوري اسلامي ايران و تلاوت قرآن آغاز شد. و با خيرمقدم و خواندن قطعه شعري توسط مجري برنامه ادامه پيدا كرد.
    سردار سرتيپ «حاج حسين همداني»، فرماندة لشگر 27 رسول‌الله(ص)، اولين سخنران مراسم بود كه بعد از سلام و عرض خيرمقدم، در قالب كلمات بسيار لطيفي، ارادت خودش را به شهدا ابراز كرد: «وظيفه دارم از طرف لشكر 27 رسول‌الله(ص) و مؤسسة فرهنگي عاشورا مقدم شما خواهران و برادران محترم و عزيز كه قدم‌رنجه فرموديد و در مجلس شهدا شركت كرديد را گرامي بدارم. و خاك پاي شما خواهران و برادران را طوطياي چشم كنم و آن را براي ذخيرة آخرت همراه داشته باشم تا پيشگاه شهدا، عرض كنم: اگر شما از همه چيز گذشتيد و در اوج ايثار از همة وابستگي‌ها بريديد، وارد جبهه شديد و از اسلام و ارزش‌ها دفاع كرديد، ما حداقل به ياد شما بوديم و ياد و خاطره شما را گرامي داشتيم. اما به خودم نهيب مي‌زنم كه نبايد به اين راضي شد. بايد ببينيم هدف شهدا چه بود. براي چه منظوري از همه چيز گذشتند و جان عزيزشان را تقديم كردند... هروقت ظلم و ستمي بر مردم رفت، جوانان و مجاهدان ما برخاستند. هرگاه به ارزش‌ها حمله شد، آنها پاسدار شدند. و الان هم فرياد مي‌زنند كه هرچند جنگ تمام شده ولي مبارزه خاتمه نيافته است».
    چراغ‌ها خاموش شد و صداي غرش آسمان و بارش باران، فضايي آكنده از دلهره، اميد و آرامش، سرزمين فكه را يادآور شد. سالن با روشنايي شمع‌هايي كه توسط نوجوان‌هاي چفيه بر گردن به طرف سن مي‌رفتند، چشمان شاد و راسخ ده شهيد تفحص را برايمان روشن كرد. شهيداني كه به قول حاج حسين همداني براي خاتمه دادن به چشم‌انتظاري مادران خسته و به خاطر احياي ارزش‌ها و يادآوري آنها به مردم، قدم در آخر خط گذاشتند و خود آغازي شدند براي عشق.
    «مصطفي رحيمي» يكي از همرزمان شهيد علي محمودوند با نامه‌اي كه براي او نوشته بود دل همه را به درد آورد. او از رازهاي بلاتكليف بهشت زهرا گفت. و از دردل كردن با يك عكس. از آرامش خانواده‌ها با ديدن چند استخوان گفت. از دلخون شدن فكه از دست علي. حكايت شمع و پروانه را تعريف كرد و آخر هم حجت را تمام كرد و خطاب به علي محمودوند گفت: «در قيامت وقتي دل‌هاي چاك‌چاك ما را ديديد همه چيز باورتان خواهد شد».
    باز هم چراغ‌ها خاموش شد و اين‌بار با ديدن صحنه‌هايي از كوچه‌هاي تنگ پشت خاكريز و آهوهاي چابك و لاله‌هاي به خون نشسته و ميزباني فكه از ميهمانان پاك و خالصش، ناله از سينة پردرد همه بلند شد، ناله‌هايي كه يا از سر سوز و گداز فراق عزيزي بود يا از سر غيرت. همان غيرت و مردانگي‌اي كه «حاج سعيد قاسمي»، يكي از پيش‌كسوتان و بنيانگذاران حركت تفحص شهدا به آن اشاره كرد. او دل‌تنگ بود و نگران. مجلس را محرم دانسته و كمي درددل كرد. از اولين تفحص‌گر شيعه – حضرت زينب(س) – گفت. و از گودال قتلگاه فكه كه پر از مين و سيم خاردار و كانال بود. از منافقين دوران جنگ، از لورفتن اطلاعات عملياتي كه خستگي سه ماه تلاش بروبچه‌هاي جبهه را در تنشان مي‌گذاشت. از بوروكراسي اداره‌ها گفت. و از غفلت‌ها.
    از علي محمودوند تعريف كرد كه سه بار در ميدان مين پاي مصنوعي‌اش شكست و وقتي براي گرفتن پاي مصنوعي به بنياد جانبازان رفت جواب شنيد: هر دو سال يكبار عضو مصنوعي به جانبازان تحويل داده مي‌شود. از ديوانگي و شيدايي علي محمودوند گفت و اين‌كه اگر هركس يك‌بار طلوع و غروب فكه را درك كند ديگر شهر را سه‌طلاقه مي‌كند. از علمداري «مجيد پازوكي»، بعد از شهادت علي گفت. و از تلاش براي علمي كردن تفحص با استفاده از سيستم اطلاعات GPS، كه متأسفانه به خاطر نامه‌نگاري‌هاي كاذب بنيادهاي مربوطه هنوز به سرانجام نرسيده و بالاخره از شيميايي و آلوده بودن تهران گفت. حلاليت خواست و رفت.
    در پايان، نوبت به اهداي لوح تقدير به همراه جعبه‌اي محتوي تربت سرزمين مقدس فكه و يك شاخه گل سرخ به خانواده‌هاي محترم شهداي تفحص، هنرمندان بسيجي، و فرمانده و پيش‌كسوتان تفحص رسيد:
    شهيد سردار علي محمودوند – شهيد مجيد پازوكي – شهيد سيدمرتضي آويني – شهيد علي‌رضا حيدري – شهيد سعيدجان‌بزرگي – شهيد شهبازي - شهيد سردار حاج قاسم دهقان – شهيد محمود غلامي – شهيد سيدعلي موسوي – شهيد زماني – شهيد عباس صابري – شهيد سعيد شاهدي
    هنرمندان بسيجي: احسان رجبي (عكاس)، احسان پروين‌قدسي (عكاس) حسين مهساد (گزارش‌گر)، حميد داوودآبادي (گزارش‌گر)، اصغر بختياري، ناصر طالب‌زاده (سينماگر، به دليل ساخت فيلم مستند دربارة تفحص)، فرامرز مقدم‌نيا (سينماگر، مستندساز)، اميرحسين انبارداران (مسؤول صفحة فرهنگ مقاومت روزنامة كيهان).
    فرماندهان: سردار حاج سعيد قاسمي، سيداحمد ميرطاهري (فرماندة سابق لشگر 27 رسول‌الله) رحيم صارمي (فرماندة تفحص 31 عاشورا)، عليرضا غلامي (يكي از اعضاي كميتة جستجوگران نور)، بيرقي (مسؤول ستاد معراج شهدا) و سيدمجيد هاشمي‌فر.
    مراسم تمام شد و همه براي بازگشت به خانه مجبور بودند در هواي آلوده و شيمياي تهران قدم بزنند. ياد سردار سعيد قاسمي افتادم. من هم كمي با او درددل كردم اما در دلم: آدم‌ها و به خصوص جوان‌هاي زيادي هستند كه در همين شهر شيميايي شده با ماسك و يا حتي بي‌ماسك، از اعتقادات و باورهاي خود و ارزش‌هاي دين دفاع مي‌كنند و با دست خالي سعي دارند از آلودگي شهر بكاهند. و چه تاول‌هايي دارند بر جگرهايشان كه كمتر كسي مي‌بيند.
    

نسترن زلف‌خاني

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 1:14  توسط گردان وبلاگی کمیل  |